ما رفته ایم که دور دیگر آییم!؟ خسته از خواستن های بی سرانجام ...خسته از بی آسمان پریدن ، دل زده از بی آب و آینه سودایی ماه و ماهی شدن!!...همین است که هست ....تا بوده همین بوده و بس!چنــان که آغاز کرده ایــم ،همیشه بر همان خواهیــم بود ...سزاست ما را اینگونه دردی که درد است و درد نیست؟!...

*ما همه مون مثل همیــم ، صبــا که از خواب پا می شیم ،نقاب به صورت میزنیـــم ...

**بهانه ،بهانه است! تقصیر زمین و زمان نیست...خودت میدانی...از وقتی که کرّه ابلیس در تن پردردم نطفه بست و جا خوش کــرد ، خورشید تمام روزگارانم گم شد و ...شاید مُرد ! کـره ابلیس با حرص و ولع و لذت تمام ،نور رگ و روحــم  را مکید و بالید و بزرگ شد و دنیا آمد از من  ...و جلوس کرد درمن بی اذن و اجازه ! نرم و نامحسوس ...گویی که گاه او منم و من هیچ! ..حال هرچه می گردم در پی نوری ، نقطــه نورانی ای ، شمعی ، شعله ای، چراغی ،... جز ظلام ظلمت دهشت بار درونم چیزی نمی یابم ... آفتابـــم سقَط شده ...آیا کسی داروی آنتی ابلیس می شناسد؟... وقتی گفتم مرگ! به خودکشی و انتحار و جنون تعبیر شد...اما این، کشتن ابلیس است که عین حیات و نفَس و زندگیست ! نه مرگ.... اینک کسی ...چیزی ...چریکی ..چابـکــی...یلی ..یاوری ...دلاوری ...ضحاک کشی ! آدمی ...مردی آیا بود که مدد رساند مــرا ؟؟ به خونخواهــی لحظه های  بی خورشید رفته از دست ...

***هوا که ابــری میشه /آدم دلش بارون می خواد ...

****....از کوزه همان تراود که دراوست.....