مست است و مهمان آمده !

 

شبـــی بود و شبــانی و شیب ناهمگونی از شور و شرر و شقاوت که  ناشیانه به ناف ناخلف زخم خورده ء ان ابلیسک همیشه تاریــخ بسته شد .و چنین شد که قصه قصار جمعی از لاماهای بی کوهان و یاک های هیبرید!  بند گسسته کلید خورد ! همین ها که هراز گاه که نان و آبشان سر ریز می کند و در جام جهل و جسارتشان گوش هایی می بینند به سان شاخ راندییر های شمال ۶۰ ! سری می جنبانند و دمی تکان می دهند و زان سان که بع بع مستانه دیگر از حافظه ماهی صفتشان گرخیده و گریخته ، آواز ابوعطا سر می دهند وچرت نیم روز پاییزی درختان عریان خیابانها را برمی آشوبند و مهم تر ، عیش ریخته سروران سرو سانشان ! را منغض می کنند ـ همان سروران سینه چاک و تشنه و تب زده آزادی و جام جانی واکر ! ـ ....و باز خورشید به رسم روزگاران همیشه غروب می کند و یاک های بی یال و بال! و شال !!! مخلوعانه پس ردای زهــم و زمخت  خاموشی می لولند ...که تاریخ مصرفشان به سر آمده و رفته و در گرد باد قهــار زمانه گم می شوند ...محو و مبهم ....بدل به نقطه ای سیاه در دور دستهای ناپیدا ...

بسان کبریت نیم سوزی  در توهم صاعقه و رعد و آتش .گرگکانی نوپا در پوستین بره ای از گله جدا ! یا بره ای در کسوت سبزقبا !  یا حتا سبزقبایی در عوالم درخت !!  حتاتــر درختانی لخت و بی بار و بر و رگ و رنگ در هپروت پرندگی !  گم شده و مست و منگ و مستاصل ! ...گاهی درنگ و گاه به جنگ!  ...

که فصل  Molting (پوست اندازی )است و نه خطی می ماند و نه خال و خاطــری! و نیشها از زهر تهی ! و دهان ها بی دندان !

شب است و شبــان بیــدار ! 

                                 " ماه ، بالای ســر آبادی است..."

 

پی نوشت ۱:..."تنفس چیـــزی جز سوختن آهسته کربن و هیدروژن نیست و این کاملا مشابه وقایعی است که در یک لامپ یا شمع رخ می دهد واز این نقطه نظر ،موجوداتی که تنفس می کنند، اجسام سوختنی هستند که خود را سوزانده و مصرف می کنند..."  آنتونــی لاوازیه

 

ناپدیــدتر از راه پرنده به مــرگ ...

 

هسته های هستی است که تُــف می شوند برتَف توفنـــده روزان بی قـــرار وبی فــرار...حتــا اشباع تر از تمــام SFAها ،غلیظ و غیور و غم آلــود  همچون شــب! ..شبیــه به شکست شهــد شعـر بالهای شاپــرکی در اوج بی نهایت هبــوط !...ما قد بسته ایم به قامت تکــرار مکــرر تکرارها ...هستیم که بوده باشیم ...در همین کنج کنــدوی بی تعــادل و تعــامل و تعاطـی ...هر روز به رنگـــی ، هر لحظه به شکلــی ! نطفه ء تکــرار بسته ایم ،بر علق عـُلقه های عار و ننگ و ولــع و ویرانی !  معجونــی خلسه آور و حواس کُش از حلقه حلقه های حریصانــه و دریده وار خواستن و خواستنهای ســریالــی ! تا ناکجاهای نافرجام بی نام و نشان! ...مهمیزی بر پای لنگ زمانه ! یا آبسه ای تنها بر تن الــدنگ روزانمان ! ...که ما بر روزگاریم نه روزگار بر ما ..که اوست در ما که برآنیــم که باشیم که هستیم . "ورنه اسبــاب جهان این همه نیست ..."

پی نوشت ۱: زمــان ، نیــز زخمــی زجـر زایش زمزمه ایست از ظــل ضربــان ذهن زوئیترون های زمینی !...بی ظن و ضمــانت !

پی نوشت ۲: آن منــی، کجا روی ؟!

پی نوشت ۳: و هنس کریستن راست می گفت که :" انتظار در زمان ،آشیــانه ساخته است ..."

 و سهراب راست تر : "آدمیــزاد طومار طولانــی انتظار است ..."