خنکــای ختــم خاطـره
زمیــن بــود و ذره .آسمان و آتشفشان ! بخــار آب و صاعقــه ...افشره حجـم هستی در حلـق حادثه .تبــانـی رعد و بــرق و اتمسفر بی اکسیژن و شور دریاهـای باستانی که در جان جوان حیات شیــرین می افتــد سر آسیمه ! ...سوپ گــرم ، میراث مرثیه ایست برای نخستین آغــاز ِ ناگزیــر در پهندشت پرت بی حتــایی مشروط ! ...آسمــان پنجه می کشد صورت شب را و تولد، نطفه می بندد ...تولد توهمــی به رنگ خاک و خاکستر ...شاید همان اوان آغازین ، تو بوده باشــی در پس یک ابر روشن ! شاید اولین RNA ی شوخ و شنگت ،گـرمی گزنده احساس را به حافظه توالی هایش سپرده باشد .شاید تر اینکه در خلال همایش هستی و حیات ، توهم و امید پیشینه مندتر از بیشینه تو باشند ! کسی چه میداند؟! شاید تمام این هزاره ها و لحظه ها و قرون متمــادی ، آن تکه ابــر روشن و ستاره ساز ...تاریکای توهم تصویر دودی ست حاصل سوختن باورهات ...شاید های شدیدی ست! ....کاش این چنین چموش و بی محابا ، بی بیم و بی گذشت، تازیانه ، پــی نبش قبر قلب گذشته ها و رفته ها و نبودها نبودیم ...
ما نظریه پردازیم ،تئوری می بافیم ، فرضیه می زنیم ...اثبـات می کنیم...هندسه ء قامت ما چه کوتاه است و بی قــواره !به تن تئــوری تکوین تبــاه !
چون به پرنــده ها غبطه می خوریم ـ چرا که وقت پروازمان گذشته است ـ، ملخک می بندیم به شانه های هرگز بال به خود ندیده مان ...هم ملخک را مچل می کنیم هم خود تشنه به پروازمان را ...تا کــی ؟ تا کجــا؟
پــی نوشت ۱: اینک ِ تو ، هم اینک است ...
باشــد که فراســت فریــادی !
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..