ناز انگشتای بارون تو....
صــدایی در راهــست، و پاهایــی رو به راه و سر به راه! گــرچه هنــوز ســرکش و سر به هوا...خسته خسته تن سپرده به باد و بد و تب و تقــدیــر! بر خاسته از خاکستــر خود، همچو ققنــوس!...رنگ مرده ایی از رنگین کمان روزان بارانی دور و دیــر، که تاب ماندنش نیست در اوج ِ این حضیض !
نقبــی زده از آتشفشان درنوردیدهء درونش به آب و ابـــر و آفتاب و آسمــان، به بهـار بــاران!!
پی نوشت ۱: و هنوز من مسیر را میــدانم ....
پی نوشت ۲: رفیق من! سنگ صبور حرفام ...
...تا مه راهو نپوشونده نگام کن!
اگه رو قله سردت شد صدام کن!
گاه نمی دانم که نمی دانم ، گاه می دانم که می دانی که نمیدانم...اما میدانی که می دانم کودکی بیش نیستیم ،کودکانه قد می کشیم ، همچو طفلی نوپا تب تند رسیدن داریم ،رشد می کنیم ،می بالیم ، بزرگ می شویم ...عصیان می کنیم ، سر کش می شویم ، کور و کودن و کودکانه انکــار می کنیم، شاخ می شویم، شور می شویم در رگهای حادثه ،شــر می شویم شرربار می باریم و می بارانیــم ، دل می بــریم و می ستــانیم !!... و در لحظه، تمــام می شویم و پیــر می شویم دراوج کودکی! در حالی که هنوز کودکیم و هنوز هوای بادبادک در فضای فرتوت ذهنمان جاریست...میدانم میدانی که می دانم !
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..