رنگ و لعابش با تو!

 

شعله زبــانه می کشد از درون،شب ،آتش گرفته در قعر گور چشمانش، می ســوزد .آرام و بی شتاب، لبریــز لذت! سرب داغ ریخته اند انگار در قلب نگاهش ، آتشفشـان نیمه خاموش نفَسش، سر به طغیـان نهاده باز...وحشی تر از وحشت دیرین روزهای از دست رفته تبـاه!جریان جریحه دار مـذاب، مـرز مویرگها را می شکند....رودخانه های خون ! که بی مرزیش بشارت مرگ است ! وصل به دریا شدنش ، نسیم فرح بخش و طرب انگیـز آزادی ست! ..زین زندانی که زندگیش نامند !

رایحه روند رهایی ،امــا، روتین و رند نیست! که هر مشامی را بنوازد....به این سادگیها رله شدنی نیست که نیست!

پی نوشت۱: بیا بگذریم از "من"...بگذر از من مثل عبور عصرگاهی هر عابری در خستگی کسالت بار کوچه ها و پیاده روهای این روزان سرد بی قرار...برو! پی بالهایت ؟ بیاب و برگرد......

پی نوشت ۲:.."کنــار قبــــــر 

                                  انتــظار

                                           چه بیهـــــوده اســــت.."

پی نوشت۳: از هیچ به هیچ و با هیچ تا هیــــچ !و ناگهان ،هیچی بزرگ از گرد راه می رسد! مرکبش هیچ، اهل وادی هیچ! از نسل هیچ...زاده هیچ مغـــرور و مغرور هیچ! و در هوای هیچ نفس می کشد.. و با هیچان و هیچکان و هیچک زادگان بزرگ می شود ، می آمیزد ، می بالد ،می نازد به هیچ! و در حباب می ماند تا....مانده باشد.....و دور دوّار دیگری ....نسلی از هیچ بر می نهد ! تا چرخهای زنگاری این هیچستان بگردد تـــــا هیچ موهوم موعود! که کی باشد و که دیده باشد!

داستان ،همین است وقتی بی رنگش کنی.....

 

 

دیالکتیــک درد!

 

نیمیش نعشــه! به حال نــزار، ربعش به سکون ....ربع دگـــرش را باد برده از اینجا ...برده نبرده ...می برد و می آورد ...به جــهان مانده معلــق و مغلـوق و مغشوش! می خواهد بخوابــد! اگــر این ضجه های شبـانه بگذارند ،شبیه گریه های زنی پیچیده در باد، زوزه های تنهایی این شبگرد تنهای گم کرده مسیر! ...پرده را هم کنار بزنی به چشم خواب آلــوده ما نمی آید...اما همیشه هست! ...با ناله هایی زجربار...با مویه هایی مرگبار..کاش امشب نباشد یا بخوابد تــا بخوابد این چشمهای چموش!!! این چشمها که در تصـرف غم است...

پی نوشت۱: نامت مقدس است، بزرگ و تسلابخش و دل گرم کننده .... داشتن دستهایت حس خوبی دارد. حتا فکرش نیز زیباست...و حوض چشمهای مصممت که دوخته می شود به من! ...و لبخندت که بال پرواز می شود...هرچند به ظرافت بال پروانه ای...و ماهی قرمز کوچک این دل که از شوق حضورت در هیچ لایه ای و پریکاردیومی گنجیدنش نیست! آه! ای واژه خیس غایب ذهن! پدر......ای نیاز نوستالژیک مبــرم ! مبهم پرابهــام خواستنی....

پی نوشت ۲:هر کسی از ظن خود شد یــار من

                                                              از درون من نجست اسرار من....

پی نوشت ۳:" آدمی آبستن هبوط تعالی هاست!..."

پی نوشت۴: نه هر کــه سر بتــراشد قلنــدری دانــد!

 

ای در به فراز!

 

بــا نوازش اولین اشعه های خورشید که به آرامش آسمان سان صورتت می خورد، پلک به هستی باز می کنی و جهــان آغـاز می شود!...نگاه که می کنی،آسمـان از هرم دل آرای کهکـشان بی نشان نگاهت به وجد می آید...لبخند می زنی و تمام عالم کائنات ، رنگ شوق می گیرد!.. قلب زمین ، تب می کند،قامـت که راست می کنی و جهان زیر پایت به ارتعاش در می آید...هوا لطیف...روز، درخشان ، راه هموار و زمان، رام...ابرها در اهتـزار به احترام گامــهای بلندت....جهان با موسیقـای دلکش تپش قلب تو ، هماهنـگ می تپد در سینه یکسر شـور و شـوق زمانه....دستان گـرم خورشید مشایعت گـر گرم راه توست تا فتح فوتون های نور و ناز! و می شوی مسیر... می شوی دلیل! یگانه دلیل هستِ هستی و حیات! ...بدل به واژه ای می شوی همیشگی...در همیشه های هنـوز ،جـاری و سیــال و سلیس و صمیمی و صبور...

پی نوشت: "دستانــــت خاک من!

              می رویــم می رویــم با اشـک پربـــار چشـــم تو ..."