آشتی خواهـــم داد 2
فصــل فسخ فاصله های فرتوت زمینی است ...از ما گفتـــن بود تا دیــوار بشنود تا چه بسا بشکند ! یا بشکفد در موســم خمیازه و کسالت ! ...ما بسته ایم ازین شهــر رخت خویش ...سرتافتــه از باج جان ! سربه زیر و تنهــا و سخت ! ...همچنان تنها میــان تن ها ! شانه بالا انداخته مدام در برابر باد ! برابر بد و بخت و هرآنچه به اسم تقــدیر به نافمان بسته اند !! هنوز کــم نیاورده پیشگاه ، گاه گاه ِ مجموعــه وزین مصائب رنگین ! هنـوز پاپس نکشیده ، هنوز به زانو در نیامده !! ..پر شکسته ،دل چرکین ، چموش و وحشی و وحشت زده ، یکه تاز و بی پروا ...خشمی به سنگینی کوه در سینه ! شاهــد روزگاران عبث مردمان چند روزه ء پاره وقت ! پرهــراس ِحواس ِ پرکشیده ءکودکانِ همیشه !...این همیشه ء هستی تا مــرز مهــروموم کشف و شهود ! ..این باقی ِ ناصالــح ِ ناموافق ِ خسته زاد ! این در پهندشت سکوت، گوی سبقت از خلقت ربــوده !!! این روان رونده ء بی بیم و بی امیــد ! ...سرگیجه ء سرسام ِملال آور هستی ! ...که هنــوزش پیداست ،که همیشه گوییــا پابرجاست ! تا کـــی؟تا کجــا؟...ما آزمــوده ایم درین شهر بخت خویش ! ...نه تاب جور از حبیب مانده نه کــز مــدعی رعایت ! ...
پی نوشت ۱ : افسوس ! که این مزرعــه را آب گرفته است
دهقــان مصیبت زده را خواب گــــــرفته است ...
پی نوشت ۲:" پایــان سخــن ،پایــان من است
تــو
انتــها نـــداری !؟"
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..