نوباوگان زمان..

 

سلام ای صبح! ای روز روشن خدا! ... بیا ورق بزنیم کاغذ کاهی روزگار را و در خم همین لحظه، همین آن کوچک و ساده که پرندگان می خوانند بی دریغ ودغدغه بر فراز درختان ، اردو بزنیم و صحبت کنیم با خورشید، با چمن های مرطوب مست بهار باغچه ی همسایه ! و سلولهای حافظه را پی لبخندی یا خاطره ی خنده ای زیر و زبر کنیم! و نشاء امید و توکل بنشانیم در شالیزار شفاف روح! ...و رها کنیم بادبادکها ی دلواپسی های مجهول و معلوم و عجیب و غریب را و چون دور می شوند،دستی برایشان تکان دهیم و مبادا که پشت سرشان آب بریزیم که برگردند!...و آسمان را بو کنیم و زمزمه ی ذهن زمین را گوش دهیم و...هوا را ببلعیم انگار که واپسین صبح بهاری مان و آخرین لحظه ی زیست مان است! ..و سنگ نزنیم به گنجشک کان بی قرار خرده های نان روی نرده ی بالکن! ... و در نبندیم به روی پشه، به نور خورشید که سرانگشتان اش مشتاق لمس و نوازش گلهای بی جان قالی ست! ...و نفس بکشیم عمیق و آسوده! ...نگاه کنیم به روز روشن آرام که در پهن دشت زمانه جاری ست، خواه زندگی کنیم، خواه شکوه و گله و ناله و فغان!، خواه راضی باشیم،خواه شاکی و شکار از همه چیز و همه جا و همه کس!، روز بی مکث و منت و م ن ی ت، فروزان و تابان جریان دارد و می رود تا برگی دیگر از کهنه کتاب کائنات را ورق بزند که همانا دیوان عمر ماست با کاغذهای شفاهی!... 

در محضر حضرت حافظ یا ( حافظ تراپی! ): 

        جان پرور است قصه ی ارباب معرفت

                               رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو..

داره بارون می زنه...

 

پس از نبودی طولانی، و کسالتی مدید و شدید و مهیب و ممتد! برگشته ایم سر خانه اول! ...این خانه عجیب که هنوز برجاست، شکر خدا.

ضمیمه: حافظا خلد برین خانه موروث من است  

اندرین منزل ویرانه نشیمن چه کنم..

بازگشت...

...

....

.............

من و عشق تو وآن خیال واهی

 

راستش را که خودت می دانی اصلا به پی نوشت پست پیشین اعتقادی نداشته ام خدا  ...همیشه تشویق بهتر از تنبیه جواب داده .دست کم در مورد حقیر.

نو نوشت : جمال یار ندارد نقاب و پرده ولــی

               غبار ره بنشان تا نظـر توانــی کرد

اما... ای خوب ! با همه این حرفها طوفان وار،  رستاخیزانه سهمگین دوستت دارم عزیز ...

 

 

 

 

ادامه نوشته

دیوار تمام پنجره

 

در مرگ غوطه وریم، در هوای مرگ تنفس می کنیم، راه می رویم با مرگ، دست در شانه مان، زیر بارانی که طعم مرگ دارد، قهوه می زنیم باهم، غوطه می خوریم در گلف استریم های مرگ و هنوز خورشید از مشرق طلوع می کند، روزان تابستان هنوز بلندند و کش دار و حوصله ها را سر می برد گاهی، هنوز خرمن ها و داس ها و دست ها به کارند، شب ها هنوز ستاره می پرود در دامان آسمان، هنوز نوای پیانو خوب است و کتانی پوشیدن نوستالژی پاهاست، پاهایی که وامانده اند در سیلان آمال و آرزوهای بزرگ!   و ما زین سان هم پیاله ایم با مرگ و چشم در چشمانش دُرد عمر را سر می کشیم، و هیچ از خود نمی پرسیم : ای خیره سر به کجا ره سپرده ای ؟  که چراست این همه تقلا و تلاطم تباه خیز ملال آورِ دوران انگیز ؟! ... تو همیشه راست گفته ای : ریه های لذت پراکسیژن مرگ است! ... این است که این ریه تهی ست ازین هوای اکسیری!! آری زقوم زجر و زهر ذلتی است ضحاک کش! و ابدی  این لذت! که ما راست؟!.. ای هم آغوش قدیمی! دریاب این وجود به جان آمده را...

تکرار نوشت: از طوفان طاغی دی شب گله ای ماهی مرده به جا مانده بر تن ساحل!، غیر از گل و لای و لجن و پاره های واژه های نیمه جان ...آنسو تر از گور ماهی ها صدفهایی است که نفس های آخرینشان را می کشند...با اولین موجی که به ساحل می رسد یکی شان بر می گردد از خم مرگ! چه تقلای بیهوده و مذبوحانه ای!! دلم می گیرد ...سکوت آسمان را صدای بال فلامینگویی تنها خط می زند...مرغهای دریایی بر اجساد ماهی ها حمله می برند..این طوفان هر چه را هم که در هم کوفته باشد ولیمه ای آماده ساخته برای این مرغان خسته مهاجر...خورشید بر تن آسمان می سوزد و هوا ناجوانمردانه ناگزیر داغ است و دریا از نفس افتاده ...گاهی موجی می زند برصورت ساحل! هنوز فکر رهایی هست و  رویای قایقی که دورم خواهم ساخت ازین خاک غریب پابرجا ...هنوز دستانی به آرزوست و پاهایی در تکاپو برای هجرت ازین جزیره ویرانی وهم آلود ...

پی نوشت : "تکرار، قاتل هوشیاری ست !"  دکتر ابراهیم میثاق

 

Enceladus

 

ابتدا :( آرانخوئز )

جزیره در شرف زیرآب رفتن بود، آنگاه که آسمان به خود لرزید و ابرها را به هم کوفت و باد صرصر در هواپیچید.این بار طوفان خیال پاپس کشیدن نداشت که حکمش بود کار را یکسره سازد! سه روز بارانی سه روز طوفانی سه روز طغیانی ...به اندازه سه قرن تنهایی سه قرن دل شکستگی سه قرن اشک و بیداری!...سه قرن تضرع و خواهش و خواستن خویشش از خویش اما اینک دیگر دستانم می خواست که ببارد آسمان .بیشتر ببارد بر خاک خسران و خواب  ...و طوفانها که به جان خریدنی ترین بودند چه سهمگین و فاش گرانه و فاخر و چه دقایقی که درخم این قرون آنی خلق می شدند ...ثانیه های اعجاز و کشف ...

ثانیه های رجعت ...آنجا که هر فرود پلکی با نوای بال فرشته ای همنواست ..تننناها یاهو ...

بعد : ( من مات تصویر توام )

چه شعرها که سر نرفت از جام ذهن ...هنوز گرباد می پیچد در مرغزار جزیره! هنوز هوا ابری است و دریا دل آشوب ...افق در خون خورشید غروب ...قاصدک ها هراسان بر کف باد ...واپسین سطر روز بر لبان آسمان ...نوایی دم گوش ساحل می خواند ...مثل لالایی باران ...مثل نسیمی نورس ! طرح می زند نور نگاهی از دور لام لبخندی را بر چهره ساحل .. حضور  رام و آرام و گرم و صمیمی اش ...و صدای سازش که تا ابرها طنین دارد ...چه نرم و نوازشگر....ابرها اگر می خواهند، ببارند..  هان اینک! باد می خواهد اگر، وزیدن آغاز کند ...طوفان، نوش جان آدمی است در حضور حضرت تو ...ای فرشته ...؟!

و بعدتر : (Far Farr away)

 توفانی مهیب در راهست، این را از پرواز پریشان فلامینگوهای پیر می توان فهمید، یا از ابرهای تیره دور دست که سمت مسیرشان قلب جزیره است ...ویا از های و هوی باد در میان برگهای درختان ...واز خورشیدی که درپس ازدحام ابرهاست ...از تب و تقلایی که در میان آبهای دریاست ...از شب محتوم آمدنی ...از بی ستارگی بی هنگام آسمان ...از درهم شکسته های قایق امید که روزی دستانم به قلبم قول ساختنش را داد...ازطغیان تاریکی ها در بضاعت نور نورس ساحل ...می شود با بن جان حس کرد که : توفانی سهمگین در راهست ...

پی نوشت : بسیار بسیار دور ...دور و دیر و پیر ! 

و اما بعدتر از بعدتر  ( گم و گورم دورم ..)

توفان پی توفان...موجاموجی دریا ..شب بی ستاره پابرجا، شب هنوز تب، هنوز تردید !..دورم...هنوز دور ...

بیا و ظلمت ادراک را چراغان کن

که صد اشاره کم است !

 توضیح نوشت : انسلادوس ماه کوچکی ست که سطحش از یخ پوشیده شده اما امکان حیات درش ۸۵ درصده!

برکه برکت بهشت!

 

بیات نوشته ها : ۱- "زمین می گردد به دور خود و به دور خورشیــد ...می چرخد و در پس چرخش آن روزها می آیند ودر عقب آن شبهــا .شبهای تاریک که محل آرامش و استراحت تمامی موجودات عالم است ... و زمین می گردد تا فصلها ورق بخورند ...تا کتاب سال کامل گردد ...زمستانی دیگر می آید و زمان در زمهریر دلخواه سپیدای این فصل غریب و مهربان متوقف می شود ...زمان می ماند تا شکوه بی شائبه این فصل تنها را به رخ چشمان مخمور مخلوقات از سرما گریزان بکشد ...و انتظار آغاز میشود .چشم براهی من و درختان و زمین تشنه سپیدی و صبح !

انتظار .... انتظار و بازهم انتظار ....

اما سیاهیها چنان قبیحانه و وحشی سر برآورده اند که با هیچ ابَر ابر سفیدی نمی توان ستردشان  ...ظلمتی خودخواسته و عنادورزانه و کینه توزانه وکورکورانه و لجوج منشانه  که انکار نور می کند در روشنای مشعشع تابان و رخشان نور حضور !

و زمین خسته و خموده  منتظر است ...چشم به راه ابران خاکستری بشارت بخش نور و نوازش و برکت ! " برف "دی ماه ۸۸

پینوشت  بیات نوشت ۱-  کــم دارم ...کم آورده ام واژه ها را ...دل من نیــز تنگ می شود گاهی،باور کن! سنگ نیستم من که صخره باشم کوه وار ! قطره آبی هم حتا نیستم که جویی باشم  به سمت دریا ،یا پرنده ای حتا به شوق پرواز ! کوچک و حقیــر با دستانم که خالــی اند و نگاهــی پاشیده به ناکجا ! قلبی غریب که غریبانه ناگزیر و به اکراه تقــدیر می تپد خسته و هر از گاه !  و این نفــس ..این نفسهای وانفسای سخت و ثقیــل ...و تهوع های بی وقفه ...و سرفه های دم صبح ، کابوسهای دمادم شبانه ! و آلرژن های هر روزه ..و تب و انجماد غریب درونم ! می بینی ! اینها کم اند هنــوز؟ آذر ۸۸

 دیگر این روزها تویی نیس من نیس هوا نیس فقط دلتنگی ست که در هوایی که نیست جاریست ...و  زور زوزه ابلیسی که با جبرئل ماه رو همسیماستی !

 

East of Eden

 

" ...کشمکشی هست که دائما می ترساندمان و هم فکرهای جدیدی به ذهن مان خطور می دهد. فقط یکی .ما قهرمانان داستانی پاورقی هستیم که هر شماره اش شبیه شماره قبل است وجوابش همیشه این است " ( بقیه در شماره ء بعد). آدم ها در زندگی هاشان، فکرهاشان، اشتهاها و جاه طلبی هاشان، آزمندی ها و بی رحمی هاشان گرفتارند، و همچنین در نیک نفسی و مروت، در دام خیر و شر. این است ماجرای زندگی شان،و ماجرای ما،و در همه ی زمینه های احساسی و هوشمندی تکرار می شود.فضیلت و فساد تار و پود اولین آگاهی ما بوده است، و مصالح آخرین آگاهی مان را هم تشکیل خواهد داد، آنهم به رغم همه ی تغییر و تحول هایی که در زمین، در رودخانه ها،در کوه ها،در اقتصاد و در آیین ها و سنت هایش بوجود می آوریم . وقتی آدم از همه ی گرد و خاک ها و خرده ریزه های زندگی اش رها می شود، تازه می رسد به این پرسش دشوار و بی ابهام :(( آیا زندگی خوبی بوده یا بد؟ آیا من خوب عمل کرده ام یا بد؟ ))

هرودوت تعریف می کند چگونه کره سوس ثروتمند ترین پادشاه زمان خود این سوال مهم را از صولون آتنی کرد . اگر شک نداشت این سوال را نمی کرد. کره سوس از او پرسید: ( خوشبخت ترین مرد روی زمین کیست؟ ) بطور حتم تشنه ی یقین بود. صولون نام سه نفر را برد که در گذشته آدم های خوشبختی بوده اند . و طبعا کره سوس توجهی به حرفهای او نکرد، چون با تمام وجود تشنه ی شنیدن نام خودش بود. به همین جهت وثتی صولون اسمی ازو نبرد، ناراحت شد و پرسید: مرا جزو آدم های خوشبخت نمی دانی؟

صولون بدون لحظه ای تردید جواب داد :(( برای این که بتوان گفت مردی خوشبخت است، باید منتظر ماند تا آخرین برگ دفتر زندگی اش ورق بخورد .)) و این پاسخ تا زمانی که کره سوس خوشبختی اش، ثروتش و قلمرو حکمروایی اش را از دست نداده بود، دست از سرش برنداشت. موقعی که او را برای سوزاندن روی تل هیزم می گذاشتند، نام صولون را به زبان راند و آرزو کرد کاش هرگز این سوال را ازو نکرده بود ...

آدم زیر لاک بزدلی اش به نیکی گرایش دارد و می خواهد همه دوستش داشته باشند. اگر به راه فساد رفته، به این علت است که گمان کرده این میان بری است برای رسیدن به عشق. وقتی مردی به نقطه ی پایانی زندگی اش می رسد، میزان استعداد، قدرت ثروت و نبوغش هیچ اهمیتی ندارد، اگر مورد نفرت باشد و بمیرد ، زندگی اش شکست کاملی است و مرگش وحشتی سرد!...

همه ی ما، یک تاریخچه داریم. همه ی داستان ها و شعرها براساس کشکمش بی امانی بنا شده که دائما در وجود ما جریان دارد. شر همیشه باید ازنو زنده شود، حال انکه خیر و فضیلت جاودانه اند. فساد همیشه چهر ه ای جواب و باطراوت از خود نشان می دهد، حال آنکه فضیلت آسیب پذیرترین همه ی صنعت ها در دنیاست ..."

 

شب دراز است و...

 

رفیق از مسیر برفهارسیده ! از بلاها کمرخمیده ...تورنادوی تلخ و مهیب ماحصل منطق مطلق و محال ساحل را چگونه تاب آورده ای ؟ چگونه گذر کرده ای ازین کولاک و بوران ؟ مرا این من توفان ساز محال پرداز خوش خیال اوهام باف را ببخش -هرچند حکم دادگاه  من اعدام است ـ...باتو بدکرده است این موجودازهم گسیخته  ...آه! حال زندگی ات چون است؟ نازدانه ات ؟ خودت ؟ بام خانه ات پابرجاست؟ بی خبر نگذاری ام دوستم ...د ل وا پ س م ....

 

 

هشدار 1:" اون دنیارو نمی دونم ولی همین دنیا یقه آدمو بخاطر کارهاش می گیرن "

پی نوشت: "بگذار کسی نداند که چگونه من از روزی که تخته های کف این کلبه ی چوبین ساحلی رفت و آمد کفش های سنگین ام را برخود احساس کرد وسایه ی دراز و سردم بر ماسه های مرطوب این ساحل متروک کشیده شد، تا روزی که دیگرآفتاب به چشم هایم نتابد، باشتابی امیدوار کفن خود را دوخته ام، گور خود را کنده ام ..."

 

 

 

قردة ً خاسئین

 

ظــرف زنگاری ذهنم آکنده از دوری! تـوست  ...ذره هام پراکنده اند به هر سو به های و هو ...تننناها یاهو ...صدا می آید از هر سو ...موج می زند به صورت ساحل، دریا...شب پر از خاطره ستاره هاست ..ستاره های خاطره ساز سمت تو ...راستش میدانی نمی دانم از کجا شروع کنم که ما همواره درمیانه راه به هم رسیده ایم! من ...همیشه سمت سیاهی جاده گم بودم ...هنوزهم گمم من عزیز ! تو اما گویا همیشه  بودی! ...سمت مه محو جاده ! سهمم همواره محفوظ !...سیاهی سکوت چشمانم گمت کرده اند هر بار..هربار هر صدایی ..ندایی.. نجوایی.. نرمه ترکه تبی ..تورا از صحن صحرای دلم گرفت ..وتا برگردم خیت از پی صداهای هیچ و هایهای پوچ ، حافظه ام نشانی جاده را زدوده بود ...جاده ای که نبود پاهایــم را برمی گشت ...و من در سیاهچاله ای دیگر در گسلی دیگر، گرفتی دیگر در کسوفی لاجرم در کرانه های کریه ترانه های تیزاب زمانه  گیر و گرفتار ...فاصله تو را از من ربوده ...غلظت غریب بودنت در حجم معکوس سکته ها و سینکوپ های سلولهای خالی از توی ذهنم، رنگ باخته ...و حالا، من ...بسان برگی بی خود بر کف باد ، این سو وآنسو می شوم ...گاهی به سمتت، گاه بر قعر خاک خزان زده خسرانی ! ...حالا من، قلبم، در کشاکش کهنه تکرار و تردید پاره پاره ! با پروبالی سوخته، تنی کوفته ..و روانی به گله ء درد دوخته !..گم و گورم، دورم ...سرریزاز حسرت و حسادت و حس اسارت! اور دُز شده از خاکستری هایی که لعین تر از سیاهی اند ...این همه فاصله ...آه ...از کجاست ؟ ...این همه قهر و قصور چراست ؟...سوالم من اینک سراپا سوال ! که هستی و نیستی که نیستم  و هستم و میان هست و نیست در هروله ام ! به ناچار،...من ازین مرز نشینی خسته ام ...یکسره کن کار مرا ...یا به زوال می رسم یا به قرار! ...به شاید تو!!..تویی که منتظر انتظارمنی ! منتظر چراجویی و چاره پردازی های من!! ...نمی دانم ...اما نه می دانم ...تو مرا می خواهی ...می خواهی ام  مگر نه ؟ که از نو شروع کنیــم ..از سرخط صفــر عاشقی ؟ ها ؟؟

بیــا و ظلمت ادراک را چراغان کن !

که "صد اشاره "کـــــم است !

اضافه نوشت :

                   یک عمــر هر دردی به من داده ! حس می کنم عین نیازم ! بود ؟!

 

 

Far Far away

 

چه دور می انگاریش ..سرریز از نیمه گی! خالی از لبریزی...آب بی لیوان ...لیوان بی ترانه بی وزنی! بی خودی، بی مرهم ،بی بهانه بی تسکین و تسلا .بی زیست و ضابطه ! بی ترس و وهم و رحم و واهمه ! پر ز حسرتهای دور و حوادث دیر ..لبریز از درهم شکسته های جزیره متروک مطرود مسکوت نامسکونی سینه نام ! ...سیم گون و زرفام ! نور و نوازش و نیایش! بنیادکن و بلا فکن و سرما کش ِ سدشکن سلامت خیز شب ستیز صبح آور! ..چه دور می پنداریش وین شور شکر شار آبشار مهر و ماه را ...طلوعیست توفنده،رگه رگه ترنم تُرد ترانه ..بی غروب و غرب و غراب و غوک و غریبه و غسّال و قبر و گورو کفن و دفن!...چه نزدیک است هان! این دور ِ دور دوره گرد! که گرداگردش درطوافند جمله کائنات و این جامه که به تن دوختنی نیست...

 

پی نوشت : عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا !!

 

افتاده ترین خورشید زیرسم اسب شب..

 

درهُــرم هوای مسموم مُرده مسکون، پرنده که سهل است چرنده و خزنده هم حتــا پر نمی زند!..شب، فاتــح فاخــر عرش فروشان فرش به دوش مخلوع مخمور دُرد پیاله برکشیده ء کُله از سرفتاده است و بس! شب به زیرمی کشد زبررا و خرامان ،خواب و خاک و خاکستر را و به توبره می کند آمالال و آرزوهای به صف کشیده نواخترکان محکوم به سوپرنووای محتوم را ...شب همین است که می بینی نه همان که می دانی ! که تیــــغ می کشد بر جگرآهسته آهسته...که می دزد ستاره های کم سوی از نفس افتاده آسمان چشمانت را یکایک، بی آنکه بویی ببرد بهارِ مست کوچه بالادست ...شب است اینجا ! شب. سیــاه و سرد و سهمگین و ظلمانی ! شبِ ماهر ...شبِ همیشه ء هم پرسه بی آخر! که  می بلعــد طومارهرآنچه هست و نیست و بود ونبود را و کنه تمامی اما و اگرها و شایدها و انگارهارا ...تا وزش نرمش گرمی خمیازه آرزویی را پشت پلک دلت می حسّد ، آتش برمی کشد از نیـــام و ... دیگرتمــام ...

پی نوشت ۱: ماهیا تشنه ترینن..روی لباشون آبه و آبه ..بخت ماهیـــا سیاهه..

پی نوشت ۲ : هان ! ای جغد جگن خوار جراره! جّبه جبرپوش دردکوش بی تاج و تخت و رخت و بخت ! این موش مردنی است، درنگت ازبهر چیست، سندبزن مرگش را، جوهر استامپش بامن !

پی نوشت ۳ : منم ار منظر ماه بد، تو به ماه بد نیندیش !

اصلاحیه پی نوشت ۴: این است برف!

ناگهان نوشت : ماهی چو از طوفان گذشت...ماه می شود !

 

 

 

 

بر مُنتهــای همت خود ...

 

می گذرد همچو پــری پوسیده  نرم و آرام ازپوست خیس خواب آلوده زمانه ام ،همچون نسیمی نارس و نابهنگام عبور می کند از مرز دوردستان نگاهــم که محو سیاهی های همراه آورده اش ،غرقاب بهت و بیم و تردیــــــد است ...خاموش می شود ماننده لبخنده ء سیاه مستـــی در کنج خیابان خلوت دلــم که گویی به عمــــد تهـــــی ست ز رندان تا بیازمایدش !! ...کنار می رود از گذرگاههای فرشتگی  پرابهت و بی بدیـــل وجودم ...چه هاست که نمی بیند این من بی نقاب و قاب و آب و تاب ،درین بیغوله ء بردگــی و برهنگی ! ...که غلیظ ترین مه ها هم رفتنی است ، شیک ترین و شکیل ترین واژه ها نیز روزی رنگ و رو می بازند ،هنگام که حقارت رو می شود ، که زلالت  رخ می نماید از ورای شعارها و شعــرهای هیچ ! نه اینکه اول ندیده باشی !..که از الست  گوییا همین بوده  و رد و رنگش در ته تصویــر تمام سناریوها و داستانها پیدا ست و مــدام زیر گوشها می خواند: این ره که می روی به هیچستان است ...و خوبی اش  چه بسا به همین است: رسیدن به صحت بی چون و چندِ  حدس و گمان و اما و اگرهایت ...و این همان پایان راه بی پایان معـــــــروف است .همان جایی که از آغــــــاز هست و حیات می دانستی اش ! و کات میدهی و تمـــام ! فاتــح و فاخــر و رضــامند و سربلند بسان آسمان !!؟

و مسیر اما همچنان ادامه دارد ...و نه افسوسی درکار است نه ندامتی در راه ! توآ زموده ای درین شهـــر بخت خویش ! که تو را هــــرگز هیچانِ حقیر در بند تزویر و تبِ تن نتوانند شناخت ! بس بیش از آنــــــی که در جمله درآیی ! بسا کسا که به حال تو آرزومندند !!!؟

پی نوشت۱ : تو هم درگیـــــر تشویشی

                                              مثل حالی که من دارم ....

پی نوشت ۲ : صبــــــــح است ساقیــا قــدحی پر شــراب کن !

 

۱

 

گرداب مردابـــها !

 

مهارتی دارد این گرداب گردنده ء گــران ! چندان که گشت و گردید و چرخید و خزید و وزید و هم زد (churning) تا مرداب خموش پیر را به تلاطم انداخته و تمام زیرش را زبــر نموده و رسوب های رسوایی و رذالت را رو کرده و از تندیس تمام نمای بلاهتش پرده ها برانداخته  و نادیده ها رویت نموده با چشم خویش و از هیبت و حیرت انگشت به دهان گزان مانده و وامانده و لاجرم  که دماغش تا بن های بویایی سوخته و ـ از آنجا که گردابی است خرده پا !و ناگزیر از گردیدن بر آبهای عفن عصیانی؟! ـ گردیده و هی دور خود چرخیده و هی سرسام و سرگیجه گرفته و مدام بالا آورده و هی به در و دیوار ها اصابت نموده و هی افتاده و بر خاسته !و .........تا رسیده بدانجا که:دُرد درداندود پیاله را سر کشد و بتند برتن خود دوباره پیله ای. و قتــل عام کند تمام دلسوزان قیچی به دست را تا زودتر از موعدِ موعود پیله اش را ندرّند !و وی را بی پر و پرواز به دست مرداب نامردمیها نسپارند ....

...گردابی گران در پیله نهــان !....

پی نوشت : "این تن اگر کم تندی ، راه جهان کم زندی

                                                   راه شدی تابندی، این همه گفتــار مرا ..."

 پـــــی نوشت ۲: ...دوباره دپوی دردها درز پیــدا کرده است !...دوباره گسلهــاو گسستها و شکست و بستها، گودالها، چاله ها و چاهها و چاکها...دوباره دودهایی که از کُنــده  که نه از کَنده ها و پراکنــده ها و آکنــده ها بلند می شود ! ..صدای سایش میلین هاست و سیناپس سکوت و سکر ثانیــه ها ....تانکاژ تام و تمــام ِ تبـهکاری ها و خیره سری ها و پــرده دری ها و له کنندگی ها (steam flacking)!  که خیمــه بر خــرمن خوابـمرگم می زنــد،باز ! 

پــــی نوشت ۳: زین همرهان سست عناصــر دلـــــم گرفت

                                                       رستــم که نه ،رَستن زدست مرگ فروشانم  آرزوست ... 

 

 

 

 

دیــده فرو بستــــه ام از خاکیـــــان ...

 

بی تابی ها را ملاک سنجش بی شمار است ...با برآمدن روز رخ از نقاب بر می کشد و با تابش خورشید درخشش آغاز می کند در ستیغ کوه دلتنگی های روح تنهامان . با هجرت روشنی و حلول تاریکی باز  کنج سوت و کور درونمان خوش نشین می شود ...باز هم هست با یکان یکان ستارگان دور و نزدیک سو سو می زند در افق آسمان گرگ و میش ذهن زهم زهراندود ما ..با نورنقره فام ماه رخ می نمایاند و عمق شب عمیق تر می شود در نهانخانه نهاد مان ...چیزی نیست که بگذری یا بگذرد .حسی نیست که با مسکنی یا مخدری حتا ! فروبنشانی اش ...حالتی دگرگونه است ...که اگر به انکارش برخیزی ،می شکند و آوار می شود در بهت جان و ضمیرت .و تو ناگزیر خواهی بودتا ابد با تیزی خرده شیشه هایش کنارآیی و بمانی در خم زخمهایش ...یا بلندشوی و راهی نو آغاز کنی از مسیر سیلاب و شور و شیدایی ...که  پیرانه سر و پروَش ره و رسم پرواز آموزی با تمام جان و دل ...روبه سوی کوی جانان که هجمه هــراس بی تابی هات را تنها مرهم است و محرم است...

پی نوشت ۱:روز بر می آید و خورشید می گردد پدید ، پرنده ای کوچک در افق آسمان می رود ...همچنان پیش می رود با بالهای نحیف و نورس و نونشان! ..نوشان و جوشان و خروشان ، گرم و گدازان !... دیده فروبسته از همه خاکــــیان .....

 پی نوشت۲:"مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

                                               یــــــادم از کشته خویش آمد و هنگــام درو .."

پی نوشت ۳:"چون که من از دست شدم، بر ره من شیشه منه!

                                                               چـــون بنهـی پـــا بنهـــم، هر چــه بیـابـم شکنـــم!"

 

آشتی خواهـــم داد 2

 

فصــل فسخ فاصله های فرتوت زمینی است ...از ما گفتـــن بود تا دیــوار بشنود تا چه بسا بشکند ! یا بشکفد در موســم خمیازه و کسالت ! ...ما بسته ایم ازین شهــر رخت خویش ...سرتافتــه از باج جان ! سربه زیر و تنهــا و سخت ! ...همچنان تنها میــان تن ها ! شانه بالا انداخته مدام در برابر باد ! برابر بد و بخت و هرآنچه به اسم تقــدیر به نافمان بسته اند !! هنوز کــم نیاورده پیشگاه ، گاه گاه ِ مجموعــه وزین مصائب رنگین ! هنـوز پاپس نکشیده ، هنوز به زانو در نیامده !! ..پر شکسته ،دل چرکین ، چموش و وحشی و وحشت زده ، یکه تاز و بی پروا ...خشمی به سنگینی کوه در سینه ! شاهــد روزگاران عبث مردمان چند روزه ء پاره وقت ! پرهــراس ِحواس ِ پرکشیده ءکودکانِ همیشه !...این همیشه ء هستی تا مــرز مهــروموم کشف و شهود ! ..این باقی ِ ناصالــح ِ ناموافق ِ خسته زاد ! این در پهندشت سکوت، گوی سبقت از خلقت ربــوده !!! این روان رونده ء بی بیم و بی امیــد ! ...سرگیجه ء سرسام ِملال آور هستی ! ...که هنــوزش پیداست ،که همیشه گوییــا پابرجاست ! تا کـــی؟تا کجــا؟...ما آزمــوده ایم درین شهر بخت خویش ! ...نه تاب جور از حبیب مانده نه کــز مــدعی رعایت ! ... 

 

پی نوشت ۱ : افسوس ! که این مزرعــه را آب گرفته است

                                                  دهقــان مصیبت زده را خواب گــــــرفته است ...

پی نوشت ۲:" پایــان سخــن ،پایــان من است

تــو

انتــها نـــداری !؟"

 

تب تند تنــهایی یا (آشتی خواهم داد 1)

 

ناپایندگان بدانند که دم هم غنیمتی است در گذر شتابنده عمــر .گاهِ گــرم اندیشه ، در خم خاطره ای نه چندان دور و دراز ، به تو که می رســم از تنهایی ات اندیشه مند می شوم !حقش بود آستینــی بالا می زدیم و پاشنه ای ور می کشیدیم برایت !! اما داستان این است که همگان در فکر دغدغه ها ی به زعم خویش درد ! گیر و گرفتاریم و خیلی مردی می خواهد تا برای لحظه ای هم که شده به دیگری و حرفــی که می زند گوش کنیم و حتا بشنویمش ! اگــر این نوبت، فرصت رخصت دهد ، اذن دهد آستین پیرهن پلوخوری ما اینک برای خط زدن مشق تنهایی چون تویی شگرف ! بالاست ! اینک که در فاز منطقیم !

مگــر نه این است که میان منگنه مصـائب و سیلابهای هرازگاه دردها و ناگهانِ حوادث است که آدمی پرورده می شود ، قــد می کشد ،کبیـر می شود ! .. دست ادراکش می رسد به سقف ملکوت ؟...مگر نه اینکه گفته اند گوییا گرامـیان بیشتر سهم می برند از دو سنگ آسیاب آلام آفاق ؟ ...پس هیهات ! چه جای شَک و شــرم و شِکوه است زین سان !؟... حال این منم که فاش می گویم و از گفته خود دلشادم : "حق با تو بود "....اینک که در فاز منطقیم !

"امکان پرنده شدن" دور نیست ، تا رسم پرواز هست و راه  آسمان، باز !( میــدانی که اهل شعر و شعار نیستم و نمی گویــم تا گفته باشم که به مــذاق کسان و رهگذران خوش آید) . حقیقتی است این " لاریب فیه "!

پــی نوشت1 : ساقیا بده جامــی زان شراب روحانــی !

پی نوشت 2: آدمــی نزدیک خود را کــی شناخت

                                                 دور را بشناخت ســوی او شتـــافت ...

پی نوشت ۳ : الیـــنوس !

 

Tear & Wear

 

قاعــده و قاب و قالب این قلب قلعــه مــآب قلاده گریــز قلاب ستیــز ِ قلندرشکن ِ قلــع و قمــع قوّه قاهــره ء قلوه سنگ های ناموافق نامرئــی نامرادِ گاه گاه ِخوش قریحــه ء در قبای قوس و قــزح ، همین است که می بینــی ! که نه رقصان و رهوار که افتــان و خیزان میــانه ء زبانه های لهیب سرکش این آتشکده بماند و تنهــا بماند ! ،تا به هزار رنگ و هزار جلوه و جلاو خدغه و خدنگ و یک سودا سر بیازد !نه آن که چون  آسمان ناگهان، از تپش واماند و ابرهاش از شارش ،رخت و رحیل بربندد و بهانه ء بهمان و فلان ساز کند و به هوای هوسی سهل الوصول و ممکن الحصول ! برود !!! ...فرصت درنگ ادراک در مهلت دهان قوس و قزح این همه نیست !

خاصه که شاخص دکس مکث ما نیز از سکه افتاده و درمــرز سقوط است اینک ،در سیلان سیانوز صبر و طاقت و هوش !چندان که حتا پروبیت پروفایل پروبال عاریتی مان نیز کارساز نیست که نیست !

پی نوشت ۱: "خیـــال می کــردیم بدون حاشیه هستیم

                                                و یک ثانیه غفلت ، حضــور هستــی ماست !......"

پی نوشت ۲: شب یکدست سیاه ظلمانی ،این شب ، شعــار و شعر و شعبده و شوخی نیست ! که به هــرم حضور شب تابــی گریخته از پیله ،دود شودیا روشن ! ...نــور می خواهد و معجزه ای  مجهز به گاو آهــن و گاو صندوق !!!

این همان هیچ و دگــر هیچ .....

 

..گــر ازین آسمان سُها نرود !

 

پرده اول : فـــرم فاز فضای فنــایی چنین فانتزی هایپرآلجیسیایت می کند ، تا بن استخوان متاستاز میدهد ،نرم و نمکین ! چست و چابک ! مگاتریوم وار! موذی و محو و مغشوش ! سینرژیسمانه ...سمپاتی هرم و هشدار !  تا  مغــز دیافیزت هم گر می گیرد، ...اوستیوکلاست ها برخود لرزیده اند ! و لاکوناها و کانالیکولوس ها حتا . آنک مزانشیم های بدخیم آهنگ بودن  سازمی کنند، ناکوک و ناساز و ناموزون و نامانوس !  می بینی ؟ هوهوی موهوم  مست ـ صدایی چه می کند ؟...چیــزی نمانده تا وقوع مثلث کادمن ...دژنرسانس  دغل ها و داغها و دروغها !

و لیک حاشا که  به شب پرشبح خالی پــوچ هرگز سقوط نتوانم .... هیچ بزرگ ! مغــرور هیچ !

پرده دوم : هه ! پوستین مار نیز به کارشان نیامد ...جام زهرشان را از نیش خویش با جان ریش می کنند نوش !  که حـکم تقــدیر چنین است ... "یوم تبلی السرائــر "

پی نوشت ۱: در من لهیب له له مرگ آور کــویر

                                                 در تــو هوای دهــکده همجـــوار آب ...

پی نوشت ۲: می رسه روزی که آخــر  قعــر دریـــا می شه خونم....

 پی نوشت ۳: " ایزومورفیسم آنتـــروپی واطلاعات رابطه ای بیـــن دو شکل قدرت ایجــاد می کند: قدرت انجام و قدرت هدایت چیزی که انجام می شود ." فرانسیس جاکوب ، منطق حیات ...

 

مست است و مهمان آمده !

 

شبـــی بود و شبــانی و شیب ناهمگونی از شور و شرر و شقاوت که  ناشیانه به ناف ناخلف زخم خورده ء ان ابلیسک همیشه تاریــخ بسته شد .و چنین شد که قصه قصار جمعی از لاماهای بی کوهان و یاک های هیبرید!  بند گسسته کلید خورد ! همین ها که هراز گاه که نان و آبشان سر ریز می کند و در جام جهل و جسارتشان گوش هایی می بینند به سان شاخ راندییر های شمال ۶۰ ! سری می جنبانند و دمی تکان می دهند و زان سان که بع بع مستانه دیگر از حافظه ماهی صفتشان گرخیده و گریخته ، آواز ابوعطا سر می دهند وچرت نیم روز پاییزی درختان عریان خیابانها را برمی آشوبند و مهم تر ، عیش ریخته سروران سرو سانشان ! را منغض می کنند ـ همان سروران سینه چاک و تشنه و تب زده آزادی و جام جانی واکر ! ـ ....و باز خورشید به رسم روزگاران همیشه غروب می کند و یاک های بی یال و بال! و شال !!! مخلوعانه پس ردای زهــم و زمخت  خاموشی می لولند ...که تاریخ مصرفشان به سر آمده و رفته و در گرد باد قهــار زمانه گم می شوند ...محو و مبهم ....بدل به نقطه ای سیاه در دور دستهای ناپیدا ...

بسان کبریت نیم سوزی  در توهم صاعقه و رعد و آتش .گرگکانی نوپا در پوستین بره ای از گله جدا ! یا بره ای در کسوت سبزقبا !  یا حتا سبزقبایی در عوالم درخت !!  حتاتــر درختانی لخت و بی بار و بر و رگ و رنگ در هپروت پرندگی !  گم شده و مست و منگ و مستاصل ! ...گاهی درنگ و گاه به جنگ!  ...

که فصل  Molting (پوست اندازی )است و نه خطی می ماند و نه خال و خاطــری! و نیشها از زهر تهی ! و دهان ها بی دندان !

شب است و شبــان بیــدار ! 

                                 " ماه ، بالای ســر آبادی است..."

 

پی نوشت ۱:..."تنفس چیـــزی جز سوختن آهسته کربن و هیدروژن نیست و این کاملا مشابه وقایعی است که در یک لامپ یا شمع رخ می دهد واز این نقطه نظر ،موجوداتی که تنفس می کنند، اجسام سوختنی هستند که خود را سوزانده و مصرف می کنند..."  آنتونــی لاوازیه

 

ناپدیــدتر از راه پرنده به مــرگ ...

 

هسته های هستی است که تُــف می شوند برتَف توفنـــده روزان بی قـــرار وبی فــرار...حتــا اشباع تر از تمــام SFAها ،غلیظ و غیور و غم آلــود  همچون شــب! ..شبیــه به شکست شهــد شعـر بالهای شاپــرکی در اوج بی نهایت هبــوط !...ما قد بسته ایم به قامت تکــرار مکــرر تکرارها ...هستیم که بوده باشیم ...در همین کنج کنــدوی بی تعــادل و تعــامل و تعاطـی ...هر روز به رنگـــی ، هر لحظه به شکلــی ! نطفه ء تکــرار بسته ایم ،بر علق عـُلقه های عار و ننگ و ولــع و ویرانی !  معجونــی خلسه آور و حواس کُش از حلقه حلقه های حریصانــه و دریده وار خواستن و خواستنهای ســریالــی ! تا ناکجاهای نافرجام بی نام و نشان! ...مهمیزی بر پای لنگ زمانه ! یا آبسه ای تنها بر تن الــدنگ روزانمان ! ...که ما بر روزگاریم نه روزگار بر ما ..که اوست در ما که برآنیــم که باشیم که هستیم . "ورنه اسبــاب جهان این همه نیست ..."

پی نوشت ۱: زمــان ، نیــز زخمــی زجـر زایش زمزمه ایست از ظــل ضربــان ذهن زوئیترون های زمینی !...بی ظن و ضمــانت !

پی نوشت ۲: آن منــی، کجا روی ؟!

پی نوشت ۳: و هنس کریستن راست می گفت که :" انتظار در زمان ،آشیــانه ساخته است ..."

 و سهراب راست تر : "آدمیــزاد طومار طولانــی انتظار است ..."

 

 

این منــم طاووس علییــن شده !

 

محبوب محجوب مهــربان من ! سلام؟ ای در رگ و روح و ریشه حافظه  یکان یکان سلولهای مشتــاقم جاری ! ای ساری ! ای روان ! ای در سیلان ! ای همیشه حیات ! همیشه بود همیشه نفس ! عشق عزیز دیرین من ! راح روح !  ای شور! ای قـدیم ! پــرنده وار به سویت آمده ام ....بی دل و درمان ! پروانه سان سمت صدای صاف صبح صادقت را پیش گــرفته ام ...آتش به جان و سوخته بال ! خونین و خنــدان ! شــرحه شرحه از جَرح جهل ابو موسی گونه ام ! ...پس زده ام تراکم انبوه تاریکی ها را تا نور نگاه بی هیچ مانندت دوباره بتـابد بر من و سلسله جبال منجمد وجود به وجد آمده ام از جنبش رستاخیزانه فوتون های مهیج نور و حضور ....ای حضور بی همتــا ! بی همتا ترین حضور ای ! لمس گــرمی  گــرامی گـرانقدر عشق ! ای آسمانــت عرصه پرواز بالهای نوآمــوز من ! مامن من ! ماوای من ! آغوش گرمت ملجا امن و امین ترسهای کودکانـه ام ! ای مهیب شور انگــیز ! طوفانـی آرام ! آرام بی مرز ! ...پرستوی مهــاجر قلبم را تو پنــاه ای ! یاور من ! یار من ! دلــدار من ! دادار من ! صبور سهمگین !  کرم نمــــا و فرود آ که خانه خانه توست ! عشق اساطیــری ...همهء  من ! محض حیات ! جانِ جانان !

بر دو چشــم من نشین ای آنــکه از من ،من تری !

خوانــدنی نوشت : جــاء الحـق و زهق البــاطل .ان الباطــل کان زهــوقا .

پی نوشت ۱: ...دولت عشق آمد و من دولت پایــنده شدم!

پی نوشت ۲:نک منم ینبــوع آن آب حیات

                                                  تــا رهــانم عاشقان را از ممات !...

 

خنکــای ختــم خاطـره

 

زمیــن بــود و ذره .آسمان و آتشفشان ! بخــار آب و صاعقــه ...افشره حجـم هستی در حلـق حادثه .تبــانـی رعد و بــرق و اتمسفر بی اکسیژن و شور دریاهـای باستانی که در جان جوان حیات شیــرین می افتــد سر آسیمه ! ...سوپ گــرم ، میراث مرثیه ایست  برای نخستین آغــاز ِ ناگزیــر در پهندشت پرت بی حتــایی مشروط ! ...آسمــان پنجه می کشد صورت شب را و تولد، نطفه می بندد ...تولد توهمــی به رنگ خاک و خاکستر ...شاید همان اوان آغازین ، تو بوده باشــی در پس یک ابر روشن ! شاید اولین RNA ی شوخ و شنگت ،گـرمی گزنده احساس را به حافظه توالی هایش سپرده باشد .شاید تر اینکه در خلال همایش هستی و حیات ، توهم و امید پیشینه مندتر از بیشینه تو باشند ! کسی چه میداند؟! شاید تمام این هزاره ها و لحظه ها و قرون متمــادی ، آن تکه ابــر روشن و ستاره ساز ...تاریکای توهم تصویر دودی ست حاصل سوختن باورهات ...شاید های شدیدی ست! ....کاش این چنین  چموش و بی محابا ، بی بیم و بی گذشت، تازیانه ، پــی نبش قبر قلب گذشته ها و رفته ها و نبودها نبودیم ... 

ما نظریه پردازیم ،تئوری می بافیم ، فرضیه می زنیم ...اثبـات می کنیم...هندسه ء قامت ما چه کوتاه است و بی قــواره !به تن تئــوری تکوین تبــاه !

چون به پرنــده ها غبطه می خوریم ـ چرا که وقت پروازمان گذشته است ـ، ملخک می بندیم به شانه های هرگز بال به خود ندیده مان ...هم ملخک را مچل می کنیم هم خود تشنه به پروازمان را ...تا کــی ؟ تا کجــا؟

پــی نوشت ۱: اینک ِ تو ، هم اینک است ...

                                  باشــد که فراســت فریــادی !

 

عمــو زنجیـــر باف!

 

موسم ریکاوری ست ...گذشت ! که Ephemeral Fever هــم گذشتنــی ست!کــم از آنــی!..گاهِ گــرم تکثیــر تب آلـود اوستیوبلاست ها و پــری استیوم بی تاب و اندوستیوم بی بیم و کانالهای هاورس پرشـور است اینک! دو انتها وصل می شوند به مدد کالوس (Callus )کال امّا کارآمدِ قفس گلدانی نو!.. (Flowerpot cage)،و فرآینــد جوش خوردن رفته تا آغاز!...گل ِ ناگزیر آغــاز! ، ( Flower initiation) فاصله شکسته ها را پر خواهد کرد...حتا اگــر زیاد دور باشند ، با فیبری از فورت و Fortitude و فــسخ مسخ ِ مشروط هایپرتروفی شدهء لاجــرم ماتریکس تنــهایی هموار همواره ! پر شدنی است ! کانّه روز اول !!!... فوق حساسیت تاخیــری،چه بسا ! ( Delayed hypersensitivity)...با سطوحی متغییر از نابه جایی های ناگریز! (Ectopic) که این نیــز حتا اصلاح شدنی ست ...حتــاتر اینکه بهــار هم رخ دادنــی ست .و شب، این شب هم حتا ! این حتا شب یکدست سیاه ظلمانی بی درز و مــرز هم پرکشیدنی،مخلوعانه رفتنــی ست ..ستاره روییدنی ست !.. که هنگام درون زادی بی درنگ (Intrisic) لب خند است !...نرم و پاورچـین ، بی شتاب و پر از لذت لبریز انعکاس هرینگ بروور های هست و حیات و نبض و نفَس!...که: اُمــرتُ ان اکــونَ مـِن المسلمیــن !

پی نوشت ۱:هنــوز آنقــدر سخاوت در وجودمان ترشح می شود که دست به راحت کشی Euthanasia) میزنیم! برای رله رهایی خود یا کمینه( Minimize) زجــر دیگری ؟!....!

پی نوشت ۲:(( آنکه تاکنــون شمشیــر نداشته ، شمشیــر بخــرد .چه اشکالی دارد! ..))دیوید کوروش به نقل از عیسی مسیح !

پی نوشت ۳:...گل مریــمی که روزی روی سنــگی می شه پــرپــر !....

پی نوشت ۴: هنوز می شینم به هوای دیـــدن تـو ،

                                                              تو شب رسیــدن تو ...

 

!Verket Ecce Homo

 

مــونولوگ اول :هرچه باشد تو از موسم سایکلون ها ،هرچند گاه و بیگاه ،آگاهــی..برمــزار تازه مرگ امیــد،آبـــی،گلابــی، بیفشــان!، به هــوای رویش نــویی از خاکسترش!...تو قانــون ترمودینامیک را میــدانی، میــدانی انرژی هر چند کم رمق و بی جان ،حالــی به حالیست ،نه فــانی! ...رنگی تازه بپاش بر رنگپریدگیهــای (off colour) زخمهــای ناسورت ( همان ندول ها و لزیون ها و تروما ها ....) پاشویه کن لب حوض آبــی وقت، بــرای تب خوب است؟!...همــه ذرات به هر سو سرگــردان قلبت را جمع کن و چسبــی فــراهم آور از فیبرین های فراموشــی و تساهل و تسامــح !(  Retraction colt) شمشیر از رو ببنــد بر ورژن مرغوب شب سیــاه یکدست ظلمـانـی! ...نیــم سوز و ناتمــام روا نیست،ماندن! که هر آغازی را پایــانی خوشتر است !! درز دپــوها را بگیــر با خون و خنــده ! گسلها و چاهها و چاله ها را با نخالــه های بی عــاری و خاک آن کوی معروف پر کن ! و خیمه تام و تمام تبهکاریها را آتش زن بر گلوگاه خواب مره گیهات..هرس کن سِس های سمج هـراس را ...فلیک شده ای ؟ آن هم با بخــار ؟ باکــی نیست ،زین پس چشم آن دار که فَلَک هم خواهـی شد عنقریب!...

مونــولوگ دوم :شاید این فـــرصت دوباره ای باشــد بــرای باهم! بودنــی  و سوختنـی دوباره!!؟...پس! بیــدار شو از خواب خرسی، مهیا کن خود را ! محفل بیــارا ...عدد که به فــرد رسیــد ، فاصلــه نزدیک است !...تویــی که هرگــزت سـر به ابتذال گفتن فرود نیــاوری! صبـور ِ سختِ سهمگین ســر به زیــر! ای در پس ظلام ظلمت زمهریری چشمــانت ،آسمــانی بی مرز ! همین تو را می گویم که نشانی را میدانــی ! همین توی تا ابد تنـهای زخــم بالای زخم ! خیــز و مشق پــرواز کن ! خستــه ،خــرامان و خونیــن و خنــدان ! شکستـــه بر و شوریـــده سر ! بی شکوه و شکایت ! ...که گــریزی نیست ازین هبــوط ناگــزیر!

اپیزود پایانــی : زخمــی عقــرب خویشم ............

پی نوشت ۱:می کوچــم ازین حــوالــی در لحظه واپسینم

                                                            دیــریست انگــار باری بــر شــانه های زمینــم !

پی نوشت ۲: ساحل ! روا نبــاشد خونــریز را حمــایت !!؟

پی نوشت ۳: هاراگیــری با ...چاقــوی ناخــن گیری !!!!

 

صــد فضــل دارد این به آن!

 

سایکلون *سر آسیمه ء سندرمیک فوق حاد ! ، دژنراسیون ناگزیرانه امیــد !، کات ویت مزمــن و مضحکِ انرژی !(energy drop)... آزوتوریــا ! ، اتوفاژیا ،اتو ریداکشن!!!! سـَـرندِ روند و روتین تب و ترمور و تروما و تنسموسهای ناگهانی!، آف کالرهای (off colour)همواره وهم و ورطه و ویــرانی! ...ورژن مرغــوبی از شبِ سیاه یکدست ظلمــانـی!  جمــع ذره های به هر سو افتـــاده  ، که هنــوز گرم و خونین است !...زنــده و زننــده و زرد و زجـر آگین!!....پیتوترین و پیرودوکسین و پیک ســرژ سروتونین  هم حتــاکارساز نیست!... از الست  فریم تمام ترجمه ها اشتباه بود !! ( frame reading mutation  ...دوباره دپوی دردها درز پیــدا کرده است ؟!...دوباره گسلهــاو گسستها و شکست و بستها، گودالها، چاله ها و چاهها و چاکها...دوباره دودهایی که از کُنــده  که نه از کَنده ها و پراکنــده ها و آکنــده ها بلند می شود ! ..صدای سایش میلین هاست و سیناپس سکوت و سکر ثانیــه ها ....تانکاژ تام و تمــام ِ تبـهکاری ها و خیره سری ها و پــرده دری ها و له کنندگی ها (steam flacking)!  که خیمــه بر خــرمن خوابـمرگم می زنــد،باز ! 

پی نوشت ۱: این بی ملولی شــرح کن / من سخت کنــد و کودنم !

پی نوشت ۲:برای آنتی سپتیک ! آرزوهات ، فرمالیــن 3x هم اگر استفاده کنــی،نهایتش لزیون ها و وزیکولها و ندول ها و اولسره ها یا آبسه هایی است که می مانند! مادام العمــر !  تر و تازه و آبــدار ...

نو نوشت : گــر پاسبــان گوید که هی ! بر وی بریزم جــام مــی

                                                      دربــان اگــر دستــم کشد ،من دست دربان بشکنــم !!

تذکــر نوشت: لعنت بر خود ِ هر کس نا کسی که اینجــا آشغال بریزد!

 

پرواز در حباب ....

 

کــره جوجه ها  کــم از گــاهــی از تخـــم فسیل شده شان می زننــد بیرون ،هنــوز پرهای در نیامــده شان خیس است ،هنوز نیاز به هــچ ۴۸ ساله دارند ! هنوز می لــرزند از ســرما، از فوت، ازسینی های دستگاه ستری ! ..هنوز جیکشان در نیامده بایــد نوک سوزی شوند ،تا مبتلا به کانی بالیسم نشوند .( میدانی کانی بالیسم چیست ؟ هم نوع خواری ست .یعنی تشنه به خون هم ! توک زدن به هم تا خون بزند بیرون تا ســدیم شان از خون تامین شود!!!!)...آنگاه باید سرتینگ شوند ، نحیف ها ،مردنی ها ـ جوجه های واپس زده  ـ را همان ابتــدای کار جدا می کنند برای رنگ شدن و بازیچه دمی چند کودکان گشتن ! جوجه هایی که خواهنــد مــرد این را نه علــم نه منطق ِ مطلق ، که تجــربه می گوید به ضرس قاطــع! ..اینها پیش قراولند ، وچه بسا پیش مرگان زود مــرگ ِ حتمــی المــوت ! این ها راه باز می کننــد با فرو رفتن در پیت رنگ! ـ که کوره راهی  بن بست بیش نیست! ـ این ها رنگ پرستاننــد که در پس پرهای ضعیف رنگیشان ، جــز تردید و هــزار عقــده و حسرت ، هیچ نیست! ...هیچ بزرگ یعنی این! ....سه روز و انــدی بعد اینها می میرند .چشمان نیمه بازشان پر از خستگی و خسران است ...و صاحبان جوجه کشی بی آنکه حتا ککی از آنها بگــزد روال کارشان را پی می گیرند ...با جوجکان دیگر ....جوجه های واپس زده ، با چشمانی خمــار و زار و نــزار .با نگاهی به هیچ سو دوخته ...با پرهایی خیس و مچــاله ....جوجه های یک روزه بــد فــرجام  و رنگــی ! که اتفاقا سان او  اِ بیچ هم انگار ....نه به ضرس قاطــع امــا هستند ! شاید!

پی نوشت ۱: "و حافظ عــزیز از ورای سالیان و قـرون بانگ بر میــاورد:

                        "نه هر که ســر بتراشد قلندری داند ...."

پی نوشت ۲: به هوا و هیچ و هوس آویختــن ،کم از گاهی حبابی ، روی آبی که نه مردابی! مانــدابی که بوی تعفنش حتی پلانکتونها را نیــز فــراری می دهد ....کعبــه آمالی همچون دوبی ِ این روزها !

پی نوشت ۳ : عَ  روســـی!!

 

 

چو تخته پاره برمــوج ...

 

هنوز ، همیشه "هرگـز"هاییست که نمی دانم ! گرچه مسیر را میــدانم ، نمی دانم میدانم  پای کمیت رهوارم هنوز در بند تردیــد است ؟ هنوز ،گاه، این فقط حسی ست تنها که خوش خوشکانه در برزخ برین روانــم وزان می شود ،نــرم و نامحسوس و نهان گویی که از ازل نبوده است ...نه سزای دلگیری ، نه حق شک و شکوه و شورش!... همین دالان دالبــی داغ ِ دائــم الدرد ظلمانی ،همین مسیر را ،هنــوز باید رفت ...زقــوم تنــهایی چشان ،دمادم... نو به نو ...لبالب ...لاجرعــه ...حمیم و غساقها نوشان به جــرم ...؟ شاید به جرم جــوع و جهــد و جست و جو! ...آویخته به دار دانستن آنچه نبایدم دانست!!.. که مــرز و مهــرو موم و مکتــوم است اینجا!...که باید ایستاد و برگشت! بی چون و چند و چرایی ...(بی برگه عبور ، گذر از مــرز نه ممکن است نه ممدوح !)

همین مسیر را باید رفت لاجرم ...که گاه گرم تسلیم است ، نه سرکشانه خاموشی...

تب و طنز و ترانه!۱: ساحل نشده ای وگــرنه می دانستی /تمـام چهار فصل زمیــن، همین پاییــز است

اصل شعر این بوده: شاعر نشده ای وگرنه میدانستی /پاییــز بهاریست که عاشــق شده است!

تب و طنز و ترانه!۲شـاعر عزیز! دیگر از جام باده و زلف زهــم و زمخت یار گذشته است :

یک دست تازیانه و یک دست یال یار!               تاختــی چنین میان بزرگـراهم آرزوست !

تب و طنز و ترانه!۳:بگذار تا بخــوابم چون خرس در زمستان

                                                                  خــرسی که خفته باشد تــا موســم بهاران!

 

 

تا باد چنین بادا...

 

این آتش که بر اموال عموم* زده می شود، نه از منطق که از باد معده آن دره سبزی ست که می خواست پشتوانه فردای خشکه سالی باشد! ما مردمی هستیم به غایت به معده و راهروهای تو در توی شکم متعهد و جان بر کفانه می تازیم تا تاختــه باشیم .ما نقاب مان هر از چند صدم ثانیــه عوض می شود ،همان پریروزی های دره سبز و در اندیشه باغ ارم ....هر جا سفره رنگین تر عیش شان نوش تر ! حال از توبــره باشد یا اصطبل اسبــان اصیــل زین ستیز بی لجام!!! ما ایضــا از نسل آفتــابیم ! هیدروژن خالص ! بامعیــت  مقادیر متنابهی از گازهای متــان و هلیم !! ..ما منیــم و من پول ( سجده واجب! )  در قامــوس بی ناموســی ما ، شــرط بــُرد ، بریده شده است ...ما  کل طول ۵۶۰ کیلومتر رگ وجودمان ، حمیت است و متــورم به تلنگـری هر آن!

ایمان بیــاوریم به تکرار تاریــخ و به تکرر گاندالفــهای سفید و خاکستــری و گالــم هایی گداختــه در حریق ناگزیر حلق و حلقوم و حقه و  حلقــه ! و الای جا وود(در نقش فرودو!) معصوم ...چشــم بزرگ همیشه بیــدار...تب تاریکای تاریــخ ! ...اینک در پــی ابوموســی اند که بسان بیــرون کشیدن انگشتــر از دست ، همین این و هم آن را خلــع کنند !!؟ یا عایشــه ای دگر که پرچم جنگ جمــلی دیگر علـــم کند!!؟  ...و در دل موحش تاریک تاریــخ ، ناله ای می شنوی :

هان ! ای دل عبرت بین ! از دیده عبــر کن هان !

                                                          ایــوان مدائــن را آیینــه عبــرت دان

پی نوشت۱: و معده ها ، همچنان همیشه تاریخ بر مغزها حاکـــم ند و دل در گـــرو سیم و زر و مسند قدرت و مکنت ....." راه از چاه باز شناسانــده شده است ...."  : ان الباطل کان زهــوقا ...

پی نوشت ۲:به خاطــر خدا و خلــق خدا ، می توانی آتش بیار معــرکه نباشی .بس است دالی کردن از پشت این و آن ! جمع کن خود را  ، ورنــه می روی زیر رادیکــال ! عــریانی ات را  به کدام خــرقه خواهی پوشــاند ؟حیلت رهــا کن عاشقـــا ...

پی نوشت ۳: چند روزی که در این مرحله مهلت داری     

                                                             خوش بیاسای که اسباب جهان این همه نیست

پی نوشت ۴ : من مست و تو دیــــــــوانه ! ما را که بـــــرد خــانه؟

* یعنــی شمایان ! عالــــیجنابان ! صاحب منصبـــان ! ذی سلاحان ! و الخ ....