بر من بخواه.....

 

پرفراز و فرود شبی با تبی مواج...گدازه هایی که می سوزند در سینه و به یغما می برند ته ماندهء تاب و توان را...میلاردی ترین واکنشها امشب  در اوجهای بی فرود این دل !رخ خواهد داد که شیرجه در اتمسفر خورشید زده است ،تنها، بی محابا،یک تنه،چشم در چشمان شب و سوسوی هیچ ستارکان بینوای در حال مرگ آن دورهای دور از دست!..بی بیم تر از همیشه های حسرت...سودای سوختن در سر....خون یخ زده در حنجره، فزیادی که شنیده نشد در ازدحام همهمه های شغالانی در پوستین بره ایی...هرگز! به گوش احدی نخواهد رسید..وهمی بود که دود شد، رفت هوا،سرابی بود که از سر گذشت.آتشی از دوزخی  هزار رنگ و جلوه که خفه شد !.....گذشت.دیگر چه نیاز به تلنگر نامطبوع این امید ناچیز واهی سخیف بی مقدار...تنها رفتن هنر است!

 پی نوشت۱:امشب، پرده ها بر افتاده ،نقابها ازچهر ه کنار رفته ...و چه کریه منظرانی!بدا به حال کرمکان شبتابی که می پندارند ستاره اند.........

پی نوشت۲:از اول هم می دونستی میدونم اشتباه بوده ،این تویی که می توونی .نه هیچ کس دیگه! تنها تو ...پس اگه تو بخوای اگه بگی آره.......تمومه.

پی نوشت۳:باغ تنهایی آباد باد...

                میوه هایش خوشرنگ تر از آنِ من

                                                   نوش جان باد.......!

                                                                      به تنهایی ِ خوب

                                                                                       من هدیه....

پی نوشت ۴:من آنم که در پای خوکان نریزم!

 

آتش که گرفت...بی صدا می سوزد!

 

 این ابر خیال باریدنش نیست بر لَش تباه تاریک تب گرفته این خاک...که دیروزش آتشفشانی بود و امروز گدازه ها می سوزند کماکان،قوت گرفته از بی رمقی محکومانه اش! ... این جا...آنجا...بر اعماق حسرت ها و رفته ها و نبودها و نخواهد بودها و نباید باشدها!...بر کرانه بی کران خستگی ها و گسستگی هاو دل نبستگیها!!...نه!خیال باریدنش نیست این ابر،دل خوش مدار!....توهم است شاید...و کمی خودفریبی در کشاکشِ کشدار ِ کُشندهء کسالت بارِ عزلت؟!..معجونی خلسه آور و هواس کُش از جبهه های کم فشار امید موهوم و صبر ِحمارانه!!! ...کم کم فرمان اپوپتوسیز صادر خواهد شد...

*عروسکان بخت بسته خیمه شب بازی!  ای به ناکجا روان!نخهاتان را که می کشد به کجا می کشدت؟تا کجا می بردت ؟... و چرایی که همیشه چونی درپی ندارد! 

**شب دراز است و قلندر مرده!

***«...سفر، دراز نبود

                 عبور چلچله از حجم وفت کم می کرد»

****از چاله به چاه، از درد به تدخین....، از تب به تباهی به توهم به تلاطم ،...از خاک به قعر...از تو به کجا؟؟؟؟؟؟؟

***** ببر، قبل از اینکه دیر بشه...دیرتر از هر چه دیر!

 

مرداد داغ دست تو...

 

به قلب تبی عجیب دچاراست ،درونش آتش گرفته گویا ،...اتــنای درونش دوباره سر به طغیان گذاشته انگار، گداخته ها...مواد مذاب...اینجا..آنجا هر جا جاری، روان ...سوزنده و توفنده و شورنده و پرسَنده....به جوانه های کوچک امید هم رحم نمی کند حتا، هر چه سر راهش هست و نیست می سوزد و می گدازد و می برد......سلول به سلول، ملکول به ملکول، پوزیترون به پوزیترون ،ذره ذره...نرم و آرام و بی شتاب و لبریز از لذت! می سوزانــدش ...و شاید همین دم و دقیقه باشد که  دچار احتــراق آنی گردد...!

پی نوشت۱: «آدمــــــــیزاد طومـــــــار طولانـــــی انتــــــظار است..»

پی نوشت۲:«....و اگــــــــر

                              مــــــــرگ نبود ،

                                   دست ما در پی چیزی می گشت..»

پی نوشت ۳: زنــــــدگی را بایـــــد رفت......

 

صد سال، در پیله نهان

 

گرد مرگ پاشیده اند گویا، هوا به طرز مرموزی شکل مردن است این روزها،تمام زیر و بم و فراز و فرود و تارو پود و اضلاع این جا ، بوی کهنگی درد می دهد،خستگی غوغا می کند در ورای نهان خانه دل،...و شبی که همچنان سیاه است ، بی هیچ ستاره ای و سپیده ای و سپیداری...در سیلان! چشمانی لبریز انتظار...پر از تهی نور و نسیم....محو دورهای بیکران...در بی پاسخی محض و مبهم!و ...زمان می رود، بی آنکه او را ببرد....«کنار قبر انتظار چه بیهوده است....»

شب، همیشه شب است حتا اگر تصویر تمام نمایی از خورشید را در شرق خانه ات کشیده باشی!

پی نوشت۱:شده انقدر مستاصل و درمانده بشی که از دست گرگ به شغالی در پوستین بره ایی پناه ببری ، با اینکه کاملا بر تو روشنه که این پوستین خیلی تنگه به تنش؟؟! و باز...باز با اینکه میدونی حرفش هواست، رو حرفش حساب کنی؟!

پی نوشت ۲: «شاخه ها پژمرده است

                                    سنگ ها افسرده است...

 رود می نالد

                  جغد می خواند.

                              غم بیامیخته با رنگ غروب...»

پی نوشت ۳: خورشید نمی خواهم ، ابدیت شب را به من ارزانی دار!

پی نوشت ۴:مواظب مین های کاشته شده بر برهوت لم یرزع بی بار وبر این دل باش!

 

او سر سپرده می خواست....

 

کسی نخواست پرندگی اش را جدی بگیرد،نخواست یا نتوانست...نخواست دل به صدای سکوتش بسپارد حتی شده برای دقایقی کوتاه، کسی وجودی را که در مصب بی سلام و سلامت تنهایی نشسته است ، به رسمیت نشناخت.نخواست یا نتوانست؟ کسی نگفت حرف تو، وتمام راه تمام فکرو ذکرش این بود و هست که حرف خود را خواسته خودرا، میل و خوشامد خود را به کرسی بنشاند.کسی نشنید حرفهایی را که  " از بازترین پنجره " فریاد شدند...کس ندانست دلیل اینهمه ماتم را!...کس ندید بهار برف دیده بغض بهت آلود نگاهش را!...کسی زمستان زمهریری بهمن خیز این جان راـ این جان به لب رسیده را ـ ادراک نکرد...نخواست یا نتوانست؟....حرف، این است....نخواست؟ یا نتوانست؟ کسی ته دره شک، "اویی" از منی را که جامانده بود، به تماشا ننشست شده حتی محض سرگرمی!...

او مانده آنجاهای دور،جامانده ...وامانده ،دور افتاده...تنها و بی سامان!....ای رهگذران! طنابی باید.

پی نوشت۱:درسته،"آدما نسبت به هم بخیلن."چیزی رو که نمی توونن انجام بدن، یا به دست بیارن، یا داشته باشن. واسه دیگرانم نمی خوان....حتا اگه اون چیز، مرگ باشه!

پی نوشت ۲:"یک نفر دیشب

                             مـــــــــــرد

و هنوز نان گنــدم

                 خوب است........."

بخت ماهیها سیاهه...

 

دایره دوار تنهایی تنگ تر،...آبی که سرابی بیش نبود نزدیکتر، محسوس تر محتوم تر ، درد! شب هم سرد و تاریک آمدنی تر، بودنی تر آسمان سیاه بی ستاره.شب لرزه های تنهایی و بغضی ناگزیر و معصوم که پنجه بر گلو می کشد دم به دم...و جاده ای گم شده در مه و بادو باران....و پاهایی به راه، در ناگزیری محض و مقدر! و می رود پاها جاده ها  را، تنها، کوره راهها را، در ظلمت بی ستارگی شب!...شبِ همیشه.شبِ هنوز! ...می رود...بی پناه، بی حس گرمابخشی از امید، دل تهی شده از شور شیرین هستی و حیات! ...تنها می رود، بی ترنم، بی تپش، بی ترانه ....پربهانه پر تب و تاب و تلاطم...ستاره* بی سوسوی دور ذهنش ، مرده است دیگر...و این تنهایی، تنها مطلقِ محض جهان پراز نسبیت اوست!محض است و یکدست و مقدر و مبرم و مبرهن! هماننده روشنای از یاد رفته روز!....و او می رود.کوله باری گران بر دوش،کوه بر سینه !دریا در چشم،آسمان در گلو ...می رود، از میان سنگلاخ ها و نشیبها و مسیلها می رود...از لابلای بلاهاو مصائبی نگو و نهان ...می رود؟ پیچیده در عذاب ،خرد و خراب...در گرداب!...تا همیشه های حسرت، تا هنوزی تازگی درد! که« هرگزش سر به ابتذال گفتن فرود نخواهد آورد»....می رود.......هنوز جاده را می رود در سکوت...

پی نوشت۱: دردی ست غیر مردن آنرا دوا نباشد ...پس من چگونه گویم این درد را دوا کن!

پی نوشت۲: ..«گریه نمی خواهم

             می گویند باید

با مرگ

         رد در رو شد.» لورکا

کوچ من از همیشه، چاره آخرینه...

 

فاصله ها دارن به صفر می رسن...دیگه فرصتی نمونده! توان، کم خیلی کم! کمتر از هیچ!!...خستگی می بارد از سر و رو! نای رفتن نیست...پای رفتن اما...گریزی نیست.باید بود و ماند و دید! دیدنی ها کم نیست!! به تماشا سوگند، واژه ها حقیرند ...خوان جود و کَرَمی گسترده  می شود امشب از افلاک تا خاک...و من...و تو!... چه ضیافتی باید باشد بزمی که میزبانش آسمانی آشناست...قدیمی و صمیمی و مهربان چون خواب!! و  همچو پری بر کف باد،من...

پی نوشت۱: "می پرم دربادها همچون پری بی بال و پر

                                                                 آشیانم هرکجای از نفس افتادن است

پی نوشت ۲:"کوچ من از همیشه ،چاره آخرینه ..........پای عبورم اما زنجیری زمینه"

پی نوشت ۳: "..کاش می شد هجرت من، فرصت بیداری باشه"

هم آغوش شب و درد،به طعم شوکران و شرنگ....

                                               

Go to fullsize image گام در امتداد بی انتهای تاریک شب نهاده ام.پرت شده ام به دامان شب...شب تنها، شب خسته ، شب دلگیر...شب بی مرز تاریک...این شب است که مرا در خود می بلعدم یا درد .نمی دانم .فرقی هم ندارد!این ، آنِ من نیست.مسیر من نیست...راه من نیست....مقصد و مقصود این نیست.کلاه من پس معرکه دیگری افتاده و گم شده است.اینجا ، جایی نیست که باید باشد، راهی نیست که باید طی کرد.من ازآنِ اینجا نیستم!باور کن!"خانه از پای بست ویران است..."دل تنهای شب هم حتی می سوزد ....

 پی نوشت:"زنهار از این بیابان ،وین راه بی نهایت......"

 

جاده یعنی غربت...

                  

دیدم که درخت هست

         وقتی که درخت هست

                         پیداست که باید! بود....

 

                                         Go to fullsize image

 

سندرم خلاء!

 

میان دو لحظه پوچ در آمد و رفتم...

کنار قبر انتظار چه بیهوده است...

خلاء، از هر بعد که نگاه کنی ، با هر لنز دوربینی که ببینی ، از هر زاویه و ضلع و جهت که به تماشایش بنشیی...پر است از خلاء، کمبود،نبود و شاید بیش بود، بیش بودی از دردها و خوستن ها و نرسیدن ها، سندرمی از دردهای مزمن شده پنهان،کمپلکسی از علائمی که دوره کمونشان به اندازه تمام عمر از دست رفته است،ذره ذره...اپسیلون به اپسیلون ، سلول به سلول، نوترون به نوترون ...می خورندت، می کاهندت...می جوندت...آرام آرام...بی شتاب، بی شتاب و پراز لذت!...هر چه است خلاء است و بس! گسلی عمیق در ورای  معصومانه دل، حفره ای پرنشدنی، کم نشدنی، انکار ناپذیر ، بلامنازع، قطعی و حتمی و دائمی.... 

که درمانی برایش نیست جز رفتن!...همین و بس!..رفتن ....

*"کنار قبر انتظار چه بیهوده است.."

**: ابدیت در شاخه هاست!

ما ز دریاییم  ...قعر دریا می رویم

 

* باران، که می بارد اوج دلتنگی های اوست در من! پاییزانه برگ ریز روحی که به "غایت فنا" رسیده...

**قله، هست.  وجود دارد،باید باشد کسی منکرش نیست! اما در ناکجایی تراکم انبوه محو و مبهم حجمی از "نمی دانم" ها و چرا ها و چگونه ها محصور است، راه ناپیداست و مقصد بس بعید! شب هم که آمده باشد، تاریکی هم که باشد، ستاره ای هم که نباشد، ماه هم که رفته باشد...آدمی به سوسوی میرای گذرای حتا شمعی کوچک و بی اثر دل می بندد!! که دست هوس آلودی ست که دامنه شب پی خیال موهوم خود به جستجو ست!؟

***هر کسی از ظن خود شد یار من................................. از درون من نجست احوال من

****و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بی کران باشد!

*****.........

میراث تاراج پاییزم...

 

...!IN questi giorni penso a Mia PAtria perche,e' malata

 

حالا

"هل من ناصرن ینصرنی"؟؟؟؟

 

ترنادو...

 

 

در تلاطم بادهاو یادها

                         ترا گم کرده ام.

...غوغای ورطه انگیز دنیای وانفسا،های و هوی هیچ ، آمال دور و دراز،دردهای بیدردی! حزن ناشکیبا،نوسان این حال غریب،...هراس های همیشه،وحشی وحشت،حرمان،ظلمت،خسران،شکوه آیاو حسرت و امید؟!جسارتهای معصومانه....ناله های شب شکن...درد..تب ،تنهایی، تنگنا ،تلاطم ،تپش تمنا ،طلب...عطش! اشک و احتیاج...هبوط ،رفته نرفته،دلتنگ،دل خون ،دل مرده،دل دل!سوته دل و سوخته بال....

تنها میان تن ها،به خود رهاشده،ول شده،افتاده از نفس،خم شده به زانو،شکسته کمر،تنها مانده،سوزنده در لهیب حسرت همیشه و هنوز،رانده شده،جامانده،وامانده در ورطه های هلاکت،بازنده،عصیانگر و عاصی،لحظه ای راضی!!!! لختی سکوت، دمی درنگ، آنی انتظار،ثانیه ای امید!....و درد، درد بی پایان بی مرز....درد سیاه ..درد سفید..درد هنوز ادامه ....هنوز هستی

پی نوشت۱:آیا هنوز باید با درد و داغ این خاک!گردیم آشناتر؟

پی نوشت ۲:ما بدین درنه پی حشمت و جاه آمده ایم.......از بدحادثه اینجا به پناه آمده ایم!

پی نوشت ۳:کاش فقط یه بار،یه جایی در این جهان پهناور، یه نفر از جمعیت میلیاردی که ادعای روشنفکری دارن و ژست منورالفکر بودن میگیرن یه بار ،تنهایه بار، به انسان ، فقط به دید انسان بودنش نگاه کنن،جدای از جنسیت و سن و زیبایی و زشتی و پیری و جوونیشون ، مخلص کلام جدای از جسم و ظاهر...فقط انسان با ارزشهای انسانیش ....خیلیه ها...

دیگه وقت رفتن سفر دور و درازه...

 

...

 

مبارزه نفس گیر و نابرابری بود.....

.

.

.

من ناک اوت شدم.

پی نوشت۱:فیلم مسیر سبز از اون فیلمهاییه که ارزش بارها دیدن رو داره .شخصیت معصوم محکوم به مرگش مدام می گفت"خسته ام رئیس! داغونم " وقتی که دردهای دیگرانو می گرفت و به جون خودش می خرید......

پی نوشت ۲: خسته ام رئیس! داغونم.......

 

 

رو به سراب....

 

در گزیر ناگریز مسیری محتوم و مقدر،پای پیاده تنها و به خود رهاشده!...پاهای خسته تاول زده، اوج هرم جهنمی خورشید......چه واژه سوزنده ای ! خورشید....ومسیر تنگ و باریک صعب العبور و سنگلاخی...آسمانی که همیشه حسرت پرواز را در دل می نهد....داغ می زند نگاه لاجوردش....خط می زند تمام حس ادامه را.....بند ها همیشه آزار میدهد این دستان تمنای نحیف را...دستهایی تشنه، تشنه به اوج رفتن و خواهش و وصل!...ودلی  در قفس ،قفسی که در ندارد!!پرواز ،توهمی بیش نیست برای قفسی اسیر تکرار مسیر....گرداب عذابی به نام پرطمطراق زندگی!...بهانه ای بیش نیست این!"هیهات من زله"

زندگی خالیست...درخت سیب سرخ حیاط در حسرت باران خشکید...شقایق ها این روزها وحشی شده اند!...حال غریبیست در غربت غریبانه این باغچه معصوم کوچک...تو ندانی من که میدانم ...بهار کوچیده از این دیار...اتانازی گزینه آخر است.

آغازکلام

به نام خدای گلها و دریاها و ساحل.......

سلام!

آغازی را به شروع نشستن در صبح داغی یک روز تابستان،گرچه از نوع مجازی باشد،برای گفتن و نگفتن، برای خط زدن به مشق پایانی دیگر ....آمده ام تا شروع کنم.نگاهم به فراسوهای نیلگون دریا...کنار ساحل زندگی!...دستان نیلوفرانه خواهشم در اوج ...رو به سمت صبحی صادق که در راهست نرم نرمک...شاید!

با همراهی شمایی که می توانی سمت اشاره ای باشی به سمت صبح........!