در مرگ غوطه وریم، در هوای مرگ تنفس می کنیم، راه می رویم با مرگ، دست در شانه مان، زیر بارانی که طعم مرگ دارد، قهوه می زنیم باهم، غوطه می خوریم در گلف استریم های مرگ و هنوز خورشید از مشرق طلوع می کند، روزان تابستان هنوز بلندند و کش دار و حوصله ها را سر می برد گاهی، هنوز خرمن ها و داس ها و دست ها به کارند، شب ها هنوز ستاره می پرود در دامان آسمان، هنوز نوای پیانو خوب است و کتانی پوشیدن نوستالژی پاهاست، پاهایی که وامانده اند در سیلان آمال و آرزوهای بزرگ!   و ما زین سان هم پیاله ایم با مرگ و چشم در چشمانش دُرد عمر را سر می کشیم، و هیچ از خود نمی پرسیم : ای خیره سر به کجا ره سپرده ای ؟  که چراست این همه تقلا و تلاطم تباه خیز ملال آورِ دوران انگیز ؟! ... تو همیشه راست گفته ای : ریه های لذت پراکسیژن مرگ است! ... این است که این ریه تهی ست ازین هوای اکسیری!! آری زقوم زجر و زهر ذلتی است ضحاک کش! و ابدی  این لذت! که ما راست؟!.. ای هم آغوش قدیمی! دریاب این وجود به جان آمده را...

تکرار نوشت: از طوفان طاغی دی شب گله ای ماهی مرده به جا مانده بر تن ساحل!، غیر از گل و لای و لجن و پاره های واژه های نیمه جان ...آنسو تر از گور ماهی ها صدفهایی است که نفس های آخرینشان را می کشند...با اولین موجی که به ساحل می رسد یکی شان بر می گردد از خم مرگ! چه تقلای بیهوده و مذبوحانه ای!! دلم می گیرد ...سکوت آسمان را صدای بال فلامینگویی تنها خط می زند...مرغهای دریایی بر اجساد ماهی ها حمله می برند..این طوفان هر چه را هم که در هم کوفته باشد ولیمه ای آماده ساخته برای این مرغان خسته مهاجر...خورشید بر تن آسمان می سوزد و هوا ناجوانمردانه ناگزیر داغ است و دریا از نفس افتاده ...گاهی موجی می زند برصورت ساحل! هنوز فکر رهایی هست و  رویای قایقی که دورم خواهم ساخت ازین خاک غریب پابرجا ...هنوز دستانی به آرزوست و پاهایی در تکاپو برای هجرت ازین جزیره ویرانی وهم آلود ...

پی نوشت : "تکرار، قاتل هوشیاری ست !"  دکتر ابراهیم میثاق