ناپدیــدتر از راه پرنده به مــرگ ...
هسته های هستی است که تُــف می شوند برتَف توفنـــده روزان بی قـــرار وبی فــرار...حتــا اشباع تر از تمــام SFAها ،غلیظ و غیور و غم آلــود همچون شــب! ..شبیــه به شکست شهــد شعـر بالهای شاپــرکی در اوج بی نهایت هبــوط !...ما قد بسته ایم به قامت تکــرار مکــرر تکرارها ...هستیم که بوده باشیم ...در همین کنج کنــدوی بی تعــادل و تعــامل و تعاطـی ...هر روز به رنگـــی ، هر لحظه به شکلــی ! نطفه ء تکــرار بسته ایم ،بر علق عـُلقه های عار و ننگ و ولــع و ویرانی ! معجونــی خلسه آور و حواس کُش از حلقه حلقه های حریصانــه و دریده وار خواستن و خواستنهای ســریالــی ! تا ناکجاهای نافرجام بی نام و نشان! ...مهمیزی بر پای لنگ زمانه ! یا آبسه ای تنها بر تن الــدنگ روزانمان ! ...که ما بر روزگاریم نه روزگار بر ما ..که اوست در ما که برآنیــم که باشیم که هستیم . "ورنه اسبــاب جهان این همه نیست ..."
پی نوشت ۱: زمــان ، نیــز زخمــی زجـر زایش زمزمه ایست از ظــل ضربــان ذهن زوئیترون های زمینی !...بی ظن و ضمــانت !
پی نوشت ۲: آن منــی، کجا روی ؟!
پی نوشت ۳: و هنس کریستن راست می گفت که :" انتظار در زمان ،آشیــانه ساخته است ..."
و سهراب راست تر : "آدمیــزاد طومار طولانــی انتظار است ..."
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..