تب تند تنــهایی یا (آشتی خواهم داد 1)
ناپایندگان بدانند که دم هم غنیمتی است در گذر شتابنده عمــر .گاهِ گــرم اندیشه ، در خم خاطره ای نه چندان دور و دراز ، به تو که می رســم از تنهایی ات اندیشه مند می شوم !حقش بود آستینــی بالا می زدیم و پاشنه ای ور می کشیدیم برایت !! اما داستان این است که همگان در فکر دغدغه ها ی به زعم خویش درد ! گیر و گرفتاریم و خیلی مردی می خواهد تا برای لحظه ای هم که شده به دیگری و حرفــی که می زند گوش کنیم و حتا بشنویمش ! اگــر این نوبت، فرصت رخصت دهد ، اذن دهد آستین پیرهن پلوخوری ما اینک برای خط زدن مشق تنهایی چون تویی شگرف ! بالاست ! اینک که در فاز منطقیم !
مگــر نه این است که میان منگنه مصـائب و سیلابهای هرازگاه دردها و ناگهانِ حوادث است که آدمی پرورده می شود ، قــد می کشد ،کبیـر می شود ! .. دست ادراکش می رسد به سقف ملکوت ؟...مگر نه اینکه گفته اند گوییا گرامـیان بیشتر سهم می برند از دو سنگ آسیاب آلام آفاق ؟ ...پس هیهات ! چه جای شَک و شــرم و شِکوه است زین سان !؟... حال این منم که فاش می گویم و از گفته خود دلشادم : "حق با تو بود "....اینک که در فاز منطقیم !
"امکان پرنده شدن" دور نیست ، تا رسم پرواز هست و راه آسمان، باز !( میــدانی که اهل شعر و شعار نیستم و نمی گویــم تا گفته باشم که به مــذاق کسان و رهگذران خوش آید) . حقیقتی است این " لاریب فیه "!
پــی نوشت1 : ساقیا بده جامــی زان شراب روحانــی !
پی نوشت 2: آدمــی نزدیک خود را کــی شناخت
دور را بشناخت ســوی او شتـــافت ...
پی نوشت ۳ : الیـــنوس !
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..