Go to fullsize image گام در امتداد بی انتهای تاریک شب نهاده ام.پرت شده ام به دامان شب...شب تنها، شب خسته ، شب دلگیر...شب بی مرز تاریک...این شب است که مرا در خود می بلعدم یا درد .نمی دانم .فرقی هم ندارد!این ، آنِ من نیست.مسیر من نیست...راه من نیست....مقصد و مقصود این نیست.کلاه من پس معرکه دیگری افتاده و گم شده است.اینجا ، جایی نیست که باید باشد، راهی نیست که باید طی کرد.من ازآنِ اینجا نیستم!باور کن!"خانه از پای بست ویران است..."دل تنهای شب هم حتی می سوزد ....

 پی نوشت:"زنهار از این بیابان ،وین راه بی نهایت......"