هم آغوش شب و درد،به طعم شوکران و شرنگ....
گام در امتداد بی انتهای تاریک شب نهاده ام.پرت شده ام به دامان شب...شب تنها، شب خسته ، شب دلگیر...شب بی مرز تاریک...این شب است که مرا در خود می بلعدم یا درد .نمی دانم .فرقی هم ندارد!این ، آنِ من نیست.مسیر من نیست...راه من نیست....مقصد و مقصود این نیست.کلاه من پس معرکه دیگری افتاده و گم شده است.اینجا ، جایی نیست که باید باشد، راهی نیست که باید طی کرد.من ازآنِ اینجا نیستم!باور کن!"خانه از پای بست ویران است..."دل تنهای شب هم حتی می سوزد ....
پی نوشت:"زنهار از این بیابان ،وین راه بی نهایت......"
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..