سلام ای صبح! ای روز روشن خدا! ... بیا ورق بزنیم کاغذ کاهی روزگار را و در خم همین لحظه، همین آن کوچک و ساده که پرندگان می خوانند بی دریغ ودغدغه بر فراز درختان ، اردو بزنیم و صحبت کنیم با خورشید، با چمن های مرطوب مست بهار باغچه ی همسایه ! و سلولهای حافظه را پی لبخندی یا خاطره ی خنده ای زیر و زبر کنیم! و نشاء امید و توکل بنشانیم در شالیزار شفاف روح! ...و رها کنیم بادبادکها ی دلواپسی های مجهول و معلوم و عجیب و غریب را و چون دور می شوند،دستی برایشان تکان دهیم و مبادا که پشت سرشان آب بریزیم که برگردند!...و آسمان را بو کنیم و زمزمه ی ذهن زمین را گوش دهیم و...هوا را ببلعیم انگار که واپسین صبح بهاری مان و آخرین لحظه ی زیست مان است! ..و سنگ نزنیم به گنجشک کان بی قرار خرده های نان روی نرده ی بالکن! ... و در نبندیم به روی پشه، به نور خورشید که سرانگشتان اش مشتاق لمس و نوازش گلهای بی جان قالی ست! ...و نفس بکشیم عمیق و آسوده! ...نگاه کنیم به روز روشن آرام که در پهن دشت زمانه جاری ست، خواه زندگی کنیم، خواه شکوه و گله و ناله و فغان!، خواه راضی باشیم،خواه شاکی و شکار از همه چیز و همه جا و همه کس!، روز بی مکث و منت و م ن ی ت، فروزان و تابان جریان دارد و می رود تا برگی دیگر از کهنه کتاب کائنات را ورق بزند که همانا دیوان عمر ماست با کاغذهای شفاهی!... 

در محضر حضرت حافظ یا ( حافظ تراپی! ): 

        جان پرور است قصه ی ارباب معرفت

                               رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو..