کوچ من از همیشه، چاره آخرینه...
فاصله ها دارن به صفر می رسن...دیگه فرصتی نمونده! توان، کم خیلی کم! کمتر از هیچ!!...خستگی می بارد از سر و رو! نای رفتن نیست...پای رفتن اما...گریزی نیست.باید بود و ماند و دید! دیدنی ها کم نیست!! به تماشا سوگند، واژه ها حقیرند ...خوان جود و کَرَمی گسترده می شود امشب از افلاک تا خاک...و من...و تو!... چه ضیافتی باید باشد بزمی که میزبانش آسمانی آشناست...قدیمی و صمیمی و مهربان چون خواب!! و همچو پری بر کف باد،من...
پی نوشت۱: "می پرم دربادها همچون پری بی بال و پر
آشیانم هرکجای از نفس افتادن است
پی نوشت ۲:"کوچ من از همیشه ،چاره آخرینه ..........پای عبورم اما زنجیری زمینه"
پی نوشت ۳: "..کاش می شد هجرت من، فرصت بیداری باشه"
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..