بخت ماهیها سیاهه...
دایره دوار تنهایی تنگ تر،...آبی که سرابی بیش نبود نزدیکتر، محسوس تر محتوم تر ، درد! شب هم سرد و تاریک آمدنی تر، بودنی تر آسمان سیاه بی ستاره.شب لرزه های تنهایی و بغضی ناگزیر و معصوم که پنجه بر گلو می کشد دم به دم...و جاده ای گم شده در مه و بادو باران....و پاهایی به راه، در ناگزیری محض و مقدر! و می رود پاها جاده ها را، تنها، کوره راهها را، در ظلمت بی ستارگی شب!...شبِ همیشه.شبِ هنوز! ...می رود...بی پناه، بی حس گرمابخشی از امید، دل تهی شده از شور شیرین هستی و حیات! ...تنها می رود، بی ترنم، بی تپش، بی ترانه ....پربهانه پر تب و تاب و تلاطم...ستاره* بی سوسوی دور ذهنش ، مرده است دیگر...و این تنهایی، تنها مطلقِ محض جهان پراز نسبیت اوست!محض است و یکدست و مقدر و مبرم و مبرهن! هماننده روشنای از یاد رفته روز!....و او می رود.کوله باری گران بر دوش،کوه بر سینه !دریا در چشم،آسمان در گلو ...می رود، از میان سنگلاخ ها و نشیبها و مسیلها می رود...از لابلای بلاهاو مصائبی نگو و نهان ...می رود؟ پیچیده در عذاب ،خرد و خراب...در گرداب!...تا همیشه های حسرت، تا هنوزی تازگی درد! که« هرگزش سر به ابتذال گفتن فرود نخواهد آورد»....می رود.......هنوز جاده را می رود در سکوت...
پی نوشت۱: دردی ست غیر مردن آنرا دوا نباشد ...پس من چگونه گویم این درد را دوا کن!
پی نوشت۲: ..«گریه نمی خواهم
می گویند باید
با مرگ
رد در رو شد.» لورکا
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..