کسی نخواست پرندگی اش را جدی بگیرد،نخواست یا نتوانست...نخواست دل به صدای سکوتش بسپارد حتی شده برای دقایقی کوتاه، کسی وجودی را که در مصب بی سلام و سلامت تنهایی نشسته است ، به رسمیت نشناخت.نخواست یا نتوانست؟ کسی نگفت حرف تو، وتمام راه تمام فکرو ذکرش این بود و هست که حرف خود را خواسته خودرا، میل و خوشامد خود را به کرسی بنشاند.کسی نشنید حرفهایی را که  " از بازترین پنجره " فریاد شدند...کس ندانست دلیل اینهمه ماتم را!...کس ندید بهار برف دیده بغض بهت آلود نگاهش را!...کسی زمستان زمهریری بهمن خیز این جان راـ این جان به لب رسیده را ـ ادراک نکرد...نخواست یا نتوانست؟....حرف، این است....نخواست؟ یا نتوانست؟ کسی ته دره شک، "اویی" از منی را که جامانده بود، به تماشا ننشست شده حتی محض سرگرمی!...

او مانده آنجاهای دور،جامانده ...وامانده ،دور افتاده...تنها و بی سامان!....ای رهگذران! طنابی باید.

پی نوشت۱:درسته،"آدما نسبت به هم بخیلن."چیزی رو که نمی توونن انجام بدن، یا به دست بیارن، یا داشته باشن. واسه دیگرانم نمی خوان....حتا اگه اون چیز، مرگ باشه!

پی نوشت ۲:"یک نفر دیشب

                             مـــــــــــرد

و هنوز نان گنــدم

                 خوب است........."