صد سال، در پیله نهان
گرد مرگ پاشیده اند گویا، هوا به طرز مرموزی شکل مردن است این روزها،تمام زیر و بم و فراز و فرود و تارو پود و اضلاع این جا ، بوی کهنگی درد می دهد،خستگی غوغا می کند در ورای نهان خانه دل،...و شبی که همچنان سیاه است ، بی هیچ ستاره ای و سپیده ای و سپیداری...در سیلان! چشمانی لبریز انتظار...پر از تهی نور و نسیم....محو دورهای بیکران...در بی پاسخی محض و مبهم!و ...زمان می رود، بی آنکه او را ببرد....«کنار قبر انتظار چه بیهوده است....»
شب، همیشه شب است حتا اگر تصویر تمام نمایی از خورشید را در شرق خانه ات کشیده باشی!
پی نوشت۱:شده انقدر مستاصل و درمانده بشی که از دست گرگ به شغالی در پوستین بره ایی پناه ببری ، با اینکه کاملا بر تو روشنه که این پوستین خیلی تنگه به تنش؟؟! و باز...باز با اینکه میدونی حرفش هواست، رو حرفش حساب کنی؟!
پی نوشت ۲: «شاخه ها پژمرده است
سنگ ها افسرده است...
رود می نالد
جغد می خواند.
غم بیامیخته با رنگ غروب...»
پی نوشت ۳: خورشید نمی خواهم ، ابدیت شب را به من ارزانی دار!
پی نوشت ۴:مواظب مین های کاشته شده بر برهوت لم یرزع بی بار وبر این دل باش!
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..