به قلب تبی عجیب دچاراست ،درونش آتش گرفته گویا ،...اتــنای درونش دوباره سر به طغیان گذاشته انگار، گداخته ها...مواد مذاب...اینجا..آنجا هر جا جاری، روان ...سوزنده و توفنده و شورنده و پرسَنده....به جوانه های کوچک امید هم رحم نمی کند حتا، هر چه سر راهش هست و نیست می سوزد و می گدازد و می برد......سلول به سلول، ملکول به ملکول، پوزیترون به پوزیترون ،ذره ذره...نرم و آرام و بی شتاب و لبریز از لذت! می سوزانــدش ...و شاید همین دم و دقیقه باشد که  دچار احتــراق آنی گردد...!

پی نوشت۱: «آدمــــــــیزاد طومـــــــار طولانـــــی انتــــــظار است..»

پی نوشت۲:«....و اگــــــــر

                              مــــــــرگ نبود ،

                                   دست ما در پی چیزی می گشت..»

پی نوشت ۳: زنــــــدگی را بایـــــد رفت......