آتش که گرفت...بی صدا می سوزد!
این ابر خیال باریدنش نیست بر لَش تباه تاریک تب گرفته این خاک...که دیروزش آتشفشانی بود و امروز گدازه ها می سوزند کماکان،قوت گرفته از بی رمقی محکومانه اش! ... این جا...آنجا...بر اعماق حسرت ها و رفته ها و نبودها و نخواهد بودها و نباید باشدها!...بر کرانه بی کران خستگی ها و گسستگی هاو دل نبستگیها!!...نه!خیال باریدنش نیست این ابر،دل خوش مدار!....توهم است شاید...و کمی خودفریبی در کشاکشِ کشدار ِ کُشندهء کسالت بارِ عزلت؟!..معجونی خلسه آور و هواس کُش از جبهه های کم فشار امید موهوم و صبر ِحمارانه!!! ...کم کم فرمان اپوپتوسیز صادر خواهد شد...
*عروسکان بخت بسته خیمه شب بازی! ای به ناکجا روان!نخهاتان را که می کشد به کجا می کشدت؟تا کجا می بردت ؟... و چرایی که همیشه چونی درپی ندارد!
**شب دراز است و قلندر مرده!
***«...سفر، دراز نبود
عبور چلچله از حجم وفت کم می کرد»
****از چاله به چاه، از درد به تدخین....، از تب به تباهی به توهم به تلاطم ،...از خاک به قعر...از تو به کجا؟؟؟؟؟؟؟
***** ببر، قبل از اینکه دیر بشه...دیرتر از هر چه دیر!
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..