در گزیر ناگریز مسیری محتوم و مقدر،پای پیاده تنها و به خود رهاشده!...پاهای خسته تاول زده، اوج هرم جهنمی خورشید......چه واژه سوزنده ای ! خورشید....ومسیر تنگ و باریک صعب العبور و سنگلاخی...آسمانی که همیشه حسرت پرواز را در دل می نهد....داغ می زند نگاه لاجوردش....خط می زند تمام حس ادامه را.....بند ها همیشه آزار میدهد این دستان تمنای نحیف را...دستهایی تشنه، تشنه به اوج رفتن و خواهش و وصل!...ودلی  در قفس ،قفسی که در ندارد!!پرواز ،توهمی بیش نیست برای قفسی اسیر تکرار مسیر....گرداب عذابی به نام پرطمطراق زندگی!...بهانه ای بیش نیست این!"هیهات من زله"

زندگی خالیست...درخت سیب سرخ حیاط در حسرت باران خشکید...شقایق ها این روزها وحشی شده اند!...حال غریبیست در غربت غریبانه این باغچه معصوم کوچک...تو ندانی من که میدانم ...بهار کوچیده از این دیار...اتانازی گزینه آخر است.