هیچ و باد است جهان
نبض شوق در کنج کوچه های روزان بیقرار واپسین!..تپیدنهای بی تاب و پرالتهاب!...سرابی در آنسوتر های دور و نزدیک!...هوای خوش هجرت...رفتن و رفتن!وحشی شبها را وداع گفتن و ...رفتن! تا ستاره ای، تا سپیده ای و تولدی دیگر...تا مشرقی ترین ترانه های تُرد رهایی.... پیرانه دل، پیله دریدن و رهیدن....آرام و بی شتاب، لبریز لذت و شور...که گاهی دور چه نزدیک می شود و تو* چقدر آشنا.....که هیچ است و باد ،جهان!
و عروج می کند لبخند در هیاهوی خستگی چشمه احزان این چشمها....ولبخند،حس آنِ لحظه ای کوچک از امید در واحه بی بعدی از زمان است!
پ.ن ۱:عمر،سر می رود از سراپرده سراشیب زمان...صدایی که محو می شود آرام آرام از صفحه سفمونی تاریک روزگار!...دور... و دور و......دور تر!
پ.ن۲:رازی از من نپرس، تو که بی طاقتی!
پ.ن۳: « و اگــــــــــــر
مــــــرگ* نبـــــود
دسـتِ ما در پی چیزی می گشت..»
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..