بُتی از حباب...صنم سراب!
فوراره یی از خون، پاشیده بر هوا ،همچو تیری تشنه از چله رها...قطره قطره ، خسته ،در چکیدنهای بی تاب!..بی بیم و بی امید!...گرچه این بتها که ساخته اند از امید ، حبابی بیش نیست که اکسیژنش رو به اتمام است! پس تلنگری کافیست ....به خونِ خاموش ِخود که می رود تا رود شدن ، راضیست...سوگند به ثانیه هاکه درگذرند،صفر مطلق فاصله هاست...
پی نوشت۱: مست است و مهمان آمده...
پی نوشت۲: مشتی هوا ... بر خون خسته اش! یا نه موجی نفس... بر درد ساده اش!!...شوری دگر بر جام شوکران! .....نوشیده باد و مست!
پی نوشت ۳: مباد زنجیر!...
مرده باد و لعن باد و دفن باد و برفنا
بر(د) ه های مسخ در زنجیر را...
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..