شب که از نیمه گذشت، ستاره ها  که یکی یکی سر برآوردند و چشمک زنان و ناز کنان به جهان شب ،سلام کردند...جغدها  که به فعالیت شبانه شان پرداختند وهو هو کنان شب را بهم تبریک گفتند و بال به وسعت بی مرز آسمان فراخ شب گشودند،مهتاب که مستانه سر از پاره ابری به در آورد و نگاه نقره ایش را به خواب خرسی خاک بخشید بی منّت و منیّت!،دست نوازشی کشید بر زلفان پریشان بیدان مجنون بی لیلای مانده در شب و شور و حادثه ،لبخند مهری ریخت در جام خالی چشمان انتظار ِ غنچه ای یک قدم مانده به گل!،و صدای خلسه آور زنجره هاکه پیچید در خم خواب دشت حوالی صبح! و شانه خورد سنبله های نورسیده گندمیانِ گرم خوی به دست دلداده باد ، نسیم!!..و پژواک خندهء گلی در خواب ، در هُرم هوای شب موج خورد! و دست پارو زن شب را بست! و رنگ بخشید به رویای بی رنگ و روح ِ باغ غایبی در برهوت ذهن گوَنی سالخورده،مرگ زودهنگام ستاره ای در سکوت !...شب که کشید قبای خود را برچهره قریه ها و راهها و رودها و مرغزارهای سر راه...

جمع ستاره ها که جمع شد...آسمان که مهیا شد برای بزم شبانه اش ،و خواب کرد چشمان زمین را ،کوله بر میدارد  این من ِ تنها و گام می سپارد به راهِ تنهاتر! ...و به ابدیت شب می پیوندد...و دور می شود ازین خاک غریب......

پی نوشت۱: یکی از همین شبا....وقت راهی شدنه .وقت دل سپردنه یاکه عاشق شدنه!!

پی نوشت ۲: گمان می کرد این من ِ طفل، که پروانه ها کرکس شده اند...اما نه! پروانه ها یی که پیله دریده اند و رهیده اند از بند ، کرکس که نه بی کس شده اند!

ساده نوشت: آدم خوبی که بخواد رو این زمین، خوب بمونه و کاربدی می کنه -حال به هر دلیلی ،که چه بسا انسان ممکن الخطاست! ـ رو همین زمین عواقب کار بدشو می بینه ....اما اونیکه دیگه نمیخواد خوب باشه مسیر براش هموار خواهد شد برای بد و بدتر شدن! پس فکر نکنه خبریه. دنیا براش ساز موافق می زنه!