پل می زند به آسمان، آریتمی پله کان نگاهش، دو به یک...زنجیر ...تاب می بندد به زلف ماه،تب تپنده دستهایش. که اینک، ترجمان کدون های رستگاری اند برمیانه افشرهء سوپر هلیکسهای وجدان ساز و معرفت پرور!!..ستاره می بارد بر مسیر "لاجورد لایتناهش" ، گامهای  گاه رو به راه !..لذتی نامیراست در ورای این کشاکش رنگین!...

پی نوشت۱:اوج سرژ شب و سوسوی نور نرم مهتاب، که براو زین پس گوارا می شود...چه گوارا!!

پی نوشت ۲: بهار، انتظار بهـــانه ایست برای بـها دادن به بهانه ای بنــام زندگی!

پی نوشت ۳:...."دنیــــــای تو ، چیزی به جـز من نیست!!"...