نیمیش نعشــه! به حال نــزار، ربعش به سکون ....ربع دگـــرش را باد برده از اینجا ...برده نبرده ...می برد و می آورد ...به جــهان مانده معلــق و مغلـوق و مغشوش! می خواهد بخوابــد! اگــر این ضجه های شبـانه بگذارند ،شبیه گریه های زنی پیچیده در باد، زوزه های تنهایی این شبگرد تنهای گم کرده مسیر! ...پرده را هم کنار بزنی به چشم خواب آلــوده ما نمی آید...اما همیشه هست! ...با ناله هایی زجربار...با مویه هایی مرگبار..کاش امشب نباشد یا بخوابد تــا بخوابد این چشمهای چموش!!! این چشمها که در تصـرف غم است...

پی نوشت۱: نامت مقدس است، بزرگ و تسلابخش و دل گرم کننده .... داشتن دستهایت حس خوبی دارد. حتا فکرش نیز زیباست...و حوض چشمهای مصممت که دوخته می شود به من! ...و لبخندت که بال پرواز می شود...هرچند به ظرافت بال پروانه ای...و ماهی قرمز کوچک این دل که از شوق حضورت در هیچ لایه ای و پریکاردیومی گنجیدنش نیست! آه! ای واژه خیس غایب ذهن! پدر......ای نیاز نوستالژیک مبــرم ! مبهم پرابهــام خواستنی....

پی نوشت ۲:هر کسی از ظن خود شد یــار من

                                                              از درون من نجست اسرار من....

پی نوشت ۳:" آدمی آبستن هبوط تعالی هاست!..."

پی نوشت۴: نه هر کــه سر بتــراشد قلنــدری دانــد!