آب "مماتم" دادند...
شب را قرابتی ست با سیاهیهای معصومانهء نا خودآگاه...این است که سنجاق شده است به شور شیرین شادیهای مردهء دور ! که گرچه دور و دیر، چفت می شود ، جور می شود،هماهنگ می شود، می تپد کم از گاهی با ضرباهنگ ضعیفِ بی شکیب دلِ ما...بی ستارگی محض آسمان شب را سر کشیده من! سر خوش و مست، پی دانه های در شرف تولـد برف و ثانیه های زمستان، روان!...دوان دوان...که در رواق صبح صحاری،آسمان جاریست...
پی نوشت۱:.."پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی..."
پی نوشت ۲: کنون که گاهِ سکوت نیست ای رفته از یادتو من! سکوت کنی ، سقوط خواهم کرد!
پی نوشت ۳:هزار جفت فوتون،لازم است تا یک دور به دور هلیکس نگاهت بگردد! که اگر ضربدر نیروی لازم برای شکستن پیوندهای هیدروژنی اش کنی ، میشود ۲۵ سال نوری فاصـله!!!
پی نوشت۴: راستی تولدم مبارک میشود آن سان که مرگـــم را ت س ل ی ت گـــو یند!چه مبارک سحری خواهد بود و چه فرخنده شبی ....
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..