ترنادو...
در تلاطم بادهاو یادها
ترا گم کرده ام.
...غوغای ورطه انگیز دنیای وانفسا،های و هوی هیچ ، آمال دور و دراز،دردهای بیدردی! حزن ناشکیبا،نوسان این حال غریب،...هراس های همیشه،وحشی وحشت،حرمان،ظلمت،خسران،شکوه آیاو حسرت و امید؟!جسارتهای معصومانه....ناله های شب شکن...درد..تب ،تنهایی، تنگنا ،تلاطم ،تپش تمنا ،طلب...عطش! اشک و احتیاج...هبوط ،رفته نرفته،دلتنگ،دل خون ،دل مرده،دل دل!سوته دل و سوخته بال....
تنها میان تن ها،به خود رهاشده،ول شده،افتاده از نفس،خم شده به زانو،شکسته کمر،تنها مانده،سوزنده در لهیب حسرت همیشه و هنوز،رانده شده،جامانده،وامانده در ورطه های هلاکت،بازنده،عصیانگر و عاصی،لحظه ای راضی!!!! لختی سکوت، دمی درنگ، آنی انتظار،ثانیه ای امید!....و درد، درد بی پایان بی مرز....درد سیاه ..درد سفید..درد هنوز ادامه ....هنوز هستی
پی نوشت۱:آیا هنوز باید با درد و داغ این خاک!گردیم آشناتر؟
پی نوشت ۲:ما بدین درنه پی حشمت و جاه آمده ایم.......از بدحادثه اینجا به پناه آمده ایم!
پی نوشت ۳:کاش فقط یه بار،یه جایی در این جهان پهناور، یه نفر از جمعیت میلیاردی که ادعای روشنفکری دارن و ژست منورالفکر بودن میگیرن یه بار ،تنهایه بار، به انسان ، فقط به دید انسان بودنش نگاه کنن،جدای از جنسیت و سن و زیبایی و زشتی و پیری و جوونیشون ، مخلص کلام جدای از جسم و ظاهر...فقط انسان با ارزشهای انسانیش ....خیلیه ها...
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..