شاید زود ، شاید هرگز!
شایـدشبی که شکست شکنج ِ شور شیدایی شاهراهِ اشتیاقِ اشتباه!،بالهایی از آن خود گرفت پرندهء پرسنده ء پندار،و از مرز بی درز و روزن شب و آسمان گذشت، و کُحـل خواب از پلکِ تر خاک زدود....و بال بخشید به پروانه های بی پیله عاشق شده ء رسته از بند! شبی که شایــد آفتاب به مهیمانی مست مهتاب آمد، هشیار!..و یکان یکان ستاره رویید در چشمه چشمان چکاوک زخمی زمین! و باد دروید خرمن کهکشان و زمین ستاره زاد و آسمان گنـدم!.. جام شوکران ما را نیز دستمان دهند! شبی...شاید ! که دور گاه چه نزدیک می نماید ! نزدیک تر از دور ها!
پی نوشت ۱: "ای دور از دست ! پــــر تنهایی خسته است."
پی نوشت ۲: قهر نکن مهربان آسمان! پرنده هایت هنوز آنقدرها هم که می پنداری بی بال و پر نشده اند که تو در خشم بسوزی! و نباری...که تویی مهد سخاوت!
پی نوشت ۳:...باده نوشیده شده پنهانی!
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..