برف یعنی جاده...
مست و مسرور می بارد بر هُـــرم حلائـــل نگاهها و صداها و راهها! ..بی خود شده از خویش و از گردش ایـــام...شنگ و شاد و زفت و گلگون...می بارد...تمامیت حجم وجودش را می بخشد به خاک خسته ء خواب آلــود!..و می سپارد سپیدی را به زمین ! می پاشد خنکای خوبش را به تب و تاب تباه زدگــان جنــون پیشه ء جوجه مــآب! ...که از رگ و ریشه ء نسیانند و بس! اما گستره سخاوت آسمــان را مرزی نیست...این است که می بخشد و می بارد و می گــرید به بهانــه بهـــار!...شایـــد ! حتــا بر اویــی که چشم دریــده کمر به انکــارش بسته است نیز ...می بارد یکســان و بی منت و منیت!... حال آنکه حباب روی آبی( نه !مردابی ) بیش نیست او ! که به تلنگــری تنها بند است!!
لالــه ها واژگــونند تــو که می دانی...و کــرکسها بی کس! ...جوجه گان بسان شیر!! ...زین سان که زین پس وقت، وقت خواب مورچه هاست!..انتظار بیهوده است...
اشک تمســاح را گاه بایــد باور کرد!!؟
پی نوشت۱: تاچنـــد چو یـــخ فســـرده بودن در آب چـــو مــوش مــرده بودن!
پی نوشت۲: ساز مخالفو بــزن ، من دیگــه دم نمی زنم!
تکرار نوشت: گمان می کرد این من ِ طفل، که پروانه ها کرکس شده اند...اما نه! پروانه ها یی که پیله دریده اند و رهیده اند از بند ، کرکس که نه بی کس شده اند!
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..