شاید وقتی دیگر ...
سفر دلتنگ است مرا...که مسیر مرا می خواند به سِمات،و بهار که به گوشه ای از قعر جنگل تاریکی سرزمین نگاهم هبوط کرده است !، می خواندم به عروج...و شب که شوخ و شنگ ،در آسمان بی آب و آفتابم! شبتابی به جا نهاد است ، به تولد ...و آسمان که در هـُرم همیشه ء هوای حنجر ه ام جاریست، به ترنم ! و زمین که هم ضربان نبض تند زمان ،محبس ثانیه های سوت و کور من است ،به تب و تاب و ترانه...بی هراس و هیاهو! ...و مکالمه ء جنجالی کلاغی حتا،در درخت عریانِ فراسوهای فرسوده مسکوت ذهن دشت،با ظلمت معصومانه ء پرهایش ، به قدری درنگ! به اینکه سیاه گاه چه زیبا و زیبنده است !...و بوی خاک ...باد ...برگ های در شرف شکفتن ! واپسین نفسهای سال ، سالِ خسته، سال دراز ...، شرق باران در شمال شرجی ذهن آسمان!! به هنوز دل تپیدنهای بی تاب ...که گام به راه سپردنی ست ، حصار شب شکستنی ست ...! حال که دلتنگ است سفر مرا...و مسیر مسافرم می خواهد ...بوسیدنی ترین بهانه است این!
پی نوشت۱:چون می گذرد، غمــی نیست...
پی نوشت ۲:«...وقتی که درخت، هست
پیداست که باید بود ....»
تو کــز سرای طبیعت نمی روی بیــرون
کـجا به کــوی حقیقـت گــذر توانـــی کــرد؟
پی نوشت ۳: ... چه خوب بود اگه زندگی هم مرخصی داشت ، مثلا یه مرخصی ۲۴ ساعته از جهان! ...چیزی شبیه فیلم "مرگ جویان"...البته از یه بعد و دید دیگه!!! شاید گریزی باشه از این خستگی ازلی لایتغیر بلامنازع زوال ناپذیر و ناکاستنی!!
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..