بی هراس و هیاهو...
نشانی همان است ، من مسیر را می دانــم ...حلاوتش را می فهمم ...در بالا دست روح ، سماع جنون را در قدح آب دیده ام ...سمت پرنده را می شناسم ، خوب می دانم که هزار و یک گره رود هم گشــودنی ست!..قد قامت ســرو را ازبـَـرم !...پله ها را ...می بینم ! پیلــه را ..پروانه را و شب را که آبستن صبحی دگر است...و بارها بارها ...به پای قصـه خوش الــحان آسمان نشسته ام ! و خط خوردن مشق سکوت در رواق پنجره ء چوبــی کهنه به صدای صف موریانه ها را شنیــده ام...و دقایق ظریف اعجاز تـولــد بال آسیابکی در صحن مــرداب را خوانده ام! ...و عشق ابــری را در تقلای قطره بارانی برای دلخوشی کودکی در کوچه باغ تنهایی چشیــده ام! ...و ثانیــه هایی را که می رونــد تا نشانه باشند برای گم گشته راهی در پهنه ء هراس برهوت غربت تن! ...صدای پایشان دراین حــوالی همیشه هست... تکرار نشدنی ترین صداهها ....که تکراری ترین پیــام را نجــواگـــرند در گوش بی حوصله نگاه بی حواسمان !....سمت صبــح همین جاست ! از خم این کوچه تنگ که بگذری ...اگر بگذری !صدای پیچکی که تنیده تا آخــرین آجــر دیوار روح...پژواک میشود در تب تردیدهایت !....ای روح کم سال! تو مسیر را می دانی ...هنوز هم سهراب زیر گوشت می خواند :
«حیات ضربــه آرامــی ست به تخــته سنــگ مگــار ...»
و هنوز در تــو شوریست نهــانی در بیخودی و کشف ! و هراز گاهی چند، خش خش برگ گلی دار ِ دلت را می تکاند ...که هنــوز جلوه ای از رنگ اویی گرچه سیــاه و ظلمــانی !...و ابدیت در کنج مــرثیه نگاه توست که می تپـــد هنــوز!!!
کفش بپـــا کن و بیـــا
تا به آنجا که پــر ماه به انگشت تــو هشــدار دهـــد
پــر ماه به انگشت تــو هشــدار دهـــد!...
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..