ما ز دریاییم ...قعر دریا می رویم
* باران، که می بارد اوج دلتنگی های اوست در من! پاییزانه برگ ریز روحی که به "غایت فنا" رسیده...
**قله، هست. وجود دارد،باید باشد کسی منکرش نیست! اما در ناکجایی تراکم انبوه محو و مبهم حجمی از "نمی دانم" ها و چرا ها و چگونه ها محصور است، راه ناپیداست و مقصد بس بعید! شب هم که آمده باشد، تاریکی هم که باشد، ستاره ای هم که نباشد، ماه هم که رفته باشد...آدمی به سوسوی میرای گذرای حتا شمعی کوچک و بی اثر دل می بندد!! که دست هوس آلودی ست که دامنه شب پی خیال موهوم خود به جستجو ست!؟
***هر کسی از ظن خود شد یار من................................. از درون من نجست احوال من
****و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بی کران باشد!
*****.........
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..