* باران، که می بارد اوج دلتنگی های اوست در من! پاییزانه برگ ریز روحی که به "غایت فنا" رسیده...

**قله، هست.  وجود دارد،باید باشد کسی منکرش نیست! اما در ناکجایی تراکم انبوه محو و مبهم حجمی از "نمی دانم" ها و چرا ها و چگونه ها محصور است، راه ناپیداست و مقصد بس بعید! شب هم که آمده باشد، تاریکی هم که باشد، ستاره ای هم که نباشد، ماه هم که رفته باشد...آدمی به سوسوی میرای گذرای حتا شمعی کوچک و بی اثر دل می بندد!! که دست هوس آلودی ست که دامنه شب پی خیال موهوم خود به جستجو ست!؟

***هر کسی از ظن خود شد یار من................................. از درون من نجست احوال من

****و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بی کران باشد!

*****.........