سندرم خلاء!
میان دو لحظه پوچ در آمد و رفتم...
کنار قبر انتظار چه بیهوده است...
خلاء، از هر بعد که نگاه کنی ، با هر لنز دوربینی که ببینی ، از هر زاویه و ضلع و جهت که به تماشایش بنشیی...پر است از خلاء، کمبود،نبود و شاید بیش بود، بیش بودی از دردها و خوستن ها و نرسیدن ها، سندرمی از دردهای مزمن شده پنهان،کمپلکسی از علائمی که دوره کمونشان به اندازه تمام عمر از دست رفته است،ذره ذره...اپسیلون به اپسیلون ، سلول به سلول، نوترون به نوترون ...می خورندت، می کاهندت...می جوندت...آرام آرام...بی شتاب، بی شتاب و پراز لذت!...هر چه است خلاء است و بس! گسلی عمیق در ورای معصومانه دل، حفره ای پرنشدنی، کم نشدنی، انکار ناپذیر ، بلامنازع، قطعی و حتمی و دائمی....
که درمانی برایش نیست جز رفتن!...همین و بس!..رفتن ....
*"کنار قبر انتظار چه بیهوده است.."
**: ابدیت در شاخه هاست!
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..