میان دو لحظه پوچ در آمد و رفتم...

کنار قبر انتظار چه بیهوده است...

خلاء، از هر بعد که نگاه کنی ، با هر لنز دوربینی که ببینی ، از هر زاویه و ضلع و جهت که به تماشایش بنشیی...پر است از خلاء، کمبود،نبود و شاید بیش بود، بیش بودی از دردها و خوستن ها و نرسیدن ها، سندرمی از دردهای مزمن شده پنهان،کمپلکسی از علائمی که دوره کمونشان به اندازه تمام عمر از دست رفته است،ذره ذره...اپسیلون به اپسیلون ، سلول به سلول، نوترون به نوترون ...می خورندت، می کاهندت...می جوندت...آرام آرام...بی شتاب، بی شتاب و پراز لذت!...هر چه است خلاء است و بس! گسلی عمیق در ورای  معصومانه دل، حفره ای پرنشدنی، کم نشدنی، انکار ناپذیر ، بلامنازع، قطعی و حتمی و دائمی.... 

که درمانی برایش نیست جز رفتن!...همین و بس!..رفتن ....

*"کنار قبر انتظار چه بیهوده است.."

**: ابدیت در شاخه هاست!