دیــده فرو بستــــه ام از خاکیـــــان ...
بی تابی ها را ملاک سنجش بی شمار است ...با برآمدن روز رخ از نقاب بر می کشد و با تابش خورشید درخشش آغاز می کند در ستیغ کوه دلتنگی های روح تنهامان . با هجرت روشنی و حلول تاریکی باز کنج سوت و کور درونمان خوش نشین می شود ...باز هم هست با یکان یکان ستارگان دور و نزدیک سو سو می زند در افق آسمان گرگ و میش ذهن زهم زهراندود ما ..با نورنقره فام ماه رخ می نمایاند و عمق شب عمیق تر می شود در نهانخانه نهاد مان ...چیزی نیست که بگذری یا بگذرد .حسی نیست که با مسکنی یا مخدری حتا ! فروبنشانی اش ...حالتی دگرگونه است ...که اگر به انکارش برخیزی ،می شکند و آوار می شود در بهت جان و ضمیرت .و تو ناگزیر خواهی بودتا ابد با تیزی خرده شیشه هایش کنارآیی و بمانی در خم زخمهایش ...یا بلندشوی و راهی نو آغاز کنی از مسیر سیلاب و شور و شیدایی ...که پیرانه سر و پروَش ره و رسم پرواز آموزی با تمام جان و دل ...روبه سوی کوی جانان که هجمه هــراس بی تابی هات را تنها مرهم است و محرم است...
پی نوشت ۱:روز بر می آید و خورشید می گردد پدید ، پرنده ای کوچک در افق آسمان می رود ...همچنان پیش می رود با بالهای نحیف و نورس و نونشان! ..نوشان و جوشان و خروشان ، گرم و گدازان !... دیده فروبسته از همه خاکــــیان .....
پی نوشت۲:"مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یــــــادم از کشته خویش آمد و هنگــام درو .."
پی نوشت ۳:"چون که من از دست شدم، بر ره من شیشه منه!
چـــون بنهـی پـــا بنهـــم، هر چــه بیـابـم شکنـــم!"
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..