بر مُنتهــای همت خود ...
می گذرد همچو پــری پوسیده نرم و آرام ازپوست خیس خواب آلوده زمانه ام ،همچون نسیمی نارس و نابهنگام عبور می کند از مرز دوردستان نگاهــم که محو سیاهی های همراه آورده اش ،غرقاب بهت و بیم و تردیــــــد است ...خاموش می شود ماننده لبخنده ء سیاه مستـــی در کنج خیابان خلوت دلــم که گویی به عمــــد تهـــــی ست ز رندان تا بیازمایدش !! ...کنار می رود از گذرگاههای فرشتگی پرابهت و بی بدیـــل وجودم ...چه هاست که نمی بیند این من بی نقاب و قاب و آب و تاب ،درین بیغوله ء بردگــی و برهنگی ! ...که غلیظ ترین مه ها هم رفتنی است ، شیک ترین و شکیل ترین واژه ها نیز روزی رنگ و رو می بازند ،هنگام که حقارت رو می شود ، که زلالت رخ می نماید از ورای شعارها و شعــرهای هیچ ! نه اینکه اول ندیده باشی !..که از الست گوییا همین بوده و رد و رنگش در ته تصویــر تمام سناریوها و داستانها پیدا ست و مــدام زیر گوشها می خواند: این ره که می روی به هیچستان است ...و خوبی اش چه بسا به همین است: رسیدن به صحت بی چون و چندِ حدس و گمان و اما و اگرهایت ...و این همان پایان راه بی پایان معـــــــروف است .همان جایی که از آغــــــاز هست و حیات می دانستی اش ! و کات میدهی و تمـــام ! فاتــح و فاخــر و رضــامند و سربلند بسان آسمان !!؟
و مسیر اما همچنان ادامه دارد ...و نه افسوسی درکار است نه ندامتی در راه ! توآ زموده ای درین شهـــر بخت خویش ! که تو را هــــرگز هیچانِ حقیر در بند تزویر و تبِ تن نتوانند شناخت ! بس بیش از آنــــــی که در جمله درآیی ! بسا کسا که به حال تو آرزومندند !!!؟
پی نوشت۱ : تو هم درگیـــــر تشویشی
مثل حالی که من دارم ....
پی نوشت ۲ : صبــــــــح است ساقیــا قــدحی پر شــراب کن !
۱
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..