چه دور می انگاریش ..سرریز از نیمه گی! خالی از لبریزی...آب بی لیوان ...لیوان بی ترانه بی وزنی! بی خودی، بی مرهم ،بی بهانه بی تسکین و تسلا .بی زیست و ضابطه ! بی ترس و وهم و رحم و واهمه ! پر ز حسرتهای دور و حوادث دیر ..لبریز از درهم شکسته های جزیره متروک مطرود مسکوت نامسکونی سینه نام ! ...سیم گون و زرفام ! نور و نوازش و نیایش! بنیادکن و بلا فکن و سرما کش ِ سدشکن سلامت خیز شب ستیز صبح آور! ..چه دور می پنداریش وین شور شکر شار آبشار مهر و ماه را ...طلوعیست توفنده،رگه رگه ترنم تُرد ترانه ..بی غروب و غرب و غراب و غوک و غریبه و غسّال و قبر و گورو کفن و دفن!...چه نزدیک است هان! این دور ِ دور دوره گرد! که گرداگردش درطوافند جمله کائنات و این جامه که به تن دوختنی نیست...

 

پی نوشت : عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا !!