قردة ً خاسئین
ظــرف زنگاری ذهنم آکنده از دوری! تـوست ...ذره هام پراکنده اند به هر سو به های و هو ...تننناها یاهو ...صدا می آید از هر سو ...موج می زند به صورت ساحل، دریا...شب پر از خاطره ستاره هاست ..ستاره های خاطره ساز سمت تو ...راستش میدانی نمی دانم از کجا شروع کنم که ما همواره درمیانه راه به هم رسیده ایم! من ...همیشه سمت سیاهی جاده گم بودم ...هنوزهم گمم من عزیز ! تو اما گویا همیشه بودی! ...سمت مه محو جاده ! سهمم همواره محفوظ !...سیاهی سکوت چشمانم گمت کرده اند هر بار..هربار هر صدایی ..ندایی.. نجوایی.. نرمه ترکه تبی ..تورا از صحن صحرای دلم گرفت ..وتا برگردم خیت از پی صداهای هیچ و هایهای پوچ ، حافظه ام نشانی جاده را زدوده بود ...جاده ای که نبود پاهایــم را برمی گشت ...و من در سیاهچاله ای دیگر در گسلی دیگر، گرفتی دیگر در کسوفی لاجرم در کرانه های کریه ترانه های تیزاب زمانه گیر و گرفتار ...فاصله تو را از من ربوده ...غلظت غریب بودنت در حجم معکوس سکته ها و سینکوپ های سلولهای خالی از توی ذهنم، رنگ باخته ...و حالا، من ...بسان برگی بی خود بر کف باد ، این سو وآنسو می شوم ...گاهی به سمتت، گاه بر قعر خاک خزان زده خسرانی ! ...حالا من، قلبم، در کشاکش کهنه تکرار و تردید پاره پاره ! با پروبالی سوخته، تنی کوفته ..و روانی به گله ء درد دوخته !..گم و گورم، دورم ...سرریزاز حسرت و حسادت و حس اسارت! اور دُز شده از خاکستری هایی که لعین تر از سیاهی اند ...این همه فاصله ...آه ...از کجاست ؟ ...این همه قهر و قصور چراست ؟...سوالم من اینک سراپا سوال ! که هستی و نیستی که نیستم و هستم و میان هست و نیست در هروله ام ! به ناچار،...من ازین مرز نشینی خسته ام ...یکسره کن کار مرا ...یا به زوال می رسم یا به قرار! ...به شاید تو!!..تویی که منتظر انتظارمنی ! منتظر چراجویی و چاره پردازی های من!! ...نمی دانم ...اما نه می دانم ...تو مرا می خواهی ...می خواهی ام مگر نه ؟ که از نو شروع کنیــم ..از سرخط صفــر عاشقی ؟ ها ؟؟
بیــا و ظلمت ادراک را چراغان کن !
که "صد اشاره "کـــــم است !
اضافه نوشت :
یک عمــر هر دردی به من داده ! حس می کنم عین نیازم ! بود ؟!
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..