میدانم ...حق با توست.یعنی همیشه حق باتو بوده .اگرنه که می شود کفر! می شود عصیان ...خودمانیم تو آن بالا جات خوب است...بالانشینی از ازل خوب و خواستنی بوده و هست ...مگر نه ؟ هی عزیز! بزرگ ! بزرگ ترین ...من هنوزهم پای حرفهام هستم خیلی سخت اما ...بودم و هستم .لغزیده ام اما بودم ...خسته ام اما هستم ...محو و منگ و مچاله اما  به نبودن اعترافی نکرده ام ...اما یک امای بزرگ درون گسلهای پرناشدنی و جبران ناپذیر ذهنم جولان می دهد جانا ! ...که رسم راه ما مشق سکوت نیست . همیشه داد از من فریاد از من به در و دیوار کوبیدن از من ..و سکوت سهم تو ...بگذار اعتراف کنم که عاشقت نبوده ام خدا و شاید نیستم و این همه یارا جانا گفتنم از سر نیاز بوده شاید! شاید حتما ! عشق از معرفت می جوشد خدا ...و من هرگز به تو عارف نبوده ام ...کسی نیست اینجا همگان کر و کورند می خوانند و نمی خوانند می بینند و نمی بینند .بیا راحت باشیم ...بی قافیه پردازی و واژه بازی ! اما چیزی بیشتر ازین ازین جهان جاهل نمی خواستم و نمی خواهم که به مقام بلند بندگی ات نائل می آمدم .. به معرفت تو ...  من از مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم ...یعنی همیشه همین بوده نمیدانم چرا ...گله من از توست که چرا ظرفی چنین محدودم  داده ای ؟! جهان من به قدری تنگ است که می شود در دکمه ای جایش داد ...من در دکمه ای محبوسم به جرم چه و که تو میدانی و من نه ! در دکمه ای نفس کشیدن سخت است چه رسد به پرواز ! تو ...باید به من ارفاغی قائل شوی ...باید  تقلبی چیزی بهم برسانی ...من همان کند و کودن همیشگیت بوده وهستم ...می شود مثلا کمی گشادترش کرد ...مثلا دکمه پالتویی یا سکه ۲۰۰ تومانی !! ها؟ جسارت نشود ما الکنیم و زبان فهم ما کودک است و بس کوچک ! رفیق همواره ما! بنا به قولی ای طبیب جمله علتهای ما!!؟ سرد کن این آتش را برما زان سان که کردی بر خلیل !! البته در مثل مناقشه نیست خلیل کجا و ما کجا..پنسی عزت چیزی از عظمت شما نخواهد کاست و قطعا به هیچ جای دنیاهم برنخواهد خورد  اگر تو بخواهی ...اگر بنا به ماندنم در این خسته زار مشوش و چموش است مقدرم فرما که عزتمند ادامه دهم ..نه هوای مقام و مکنت و جاه و جلال و جبروت دارم نه میل گلشن و باغ و بلبل و زین دست قصه پردازی ها ...کودک پیری ام در پاییز عمر تو میدانی و شاهدبوده ای چقدر شیفته و آشفته فصل آخرم ...فصل آخر زیباترین فصل جهان من بوده و هست ...اگر نمی رسانی ام  به آخر،بگذار ادامه این مثلا زندگی با عزت باشد ...خادم و مخدوم خود باشم ...بی منت کسانی که کرکسند مترصد لاشه ای و ولیمه ای و خوانی مفت ....این دکمه، ذلت هست ...خفت است و خواری ...تو بنده ات را مخلوقت را خوار نمی خواهی ...میدانم که نمی خواهی ..بهت نمی آید خدا جان ...یکسره کن کار مرا ....یا به زوال می روم یا به کمال  می رسم ...