شب دراز است و...
رفیق از مسیر برفهارسیده ! از بلاها کمرخمیده ...تورنادوی تلخ و مهیب ماحصل منطق مطلق و محال ساحل را چگونه تاب آورده ای ؟ چگونه گذر کرده ای ازین کولاک و بوران ؟ مرا این من توفان ساز محال پرداز خوش خیال اوهام باف را ببخش -هرچند حکم دادگاه من اعدام است ـ...باتو بدکرده است این موجودازهم گسیخته ...آه! حال زندگی ات چون است؟ نازدانه ات ؟ خودت ؟ بام خانه ات پابرجاست؟ بی خبر نگذاری ام دوستم ...د ل وا پ س م ....
هشدار 1:" اون دنیارو نمی دونم ولی همین دنیا یقه آدمو بخاطر کارهاش می گیرن "
پی نوشت: "بگذار کسی نداند که چگونه من از روزی که تخته های کف این کلبه ی چوبین ساحلی رفت و آمد کفش های سنگین ام را برخود احساس کرد وسایه ی دراز و سردم بر ماسه های مرطوب این ساحل متروک کشیده شد، تا روزی که دیگرآفتاب به چشم هایم نتابد، باشتابی امیدوار کفن خود را دوخته ام، گور خود را کنده ام ..."
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..