East of Eden
" ...کشمکشی هست که دائما می ترساندمان و هم فکرهای جدیدی به ذهن مان خطور می دهد. فقط یکی .ما قهرمانان داستانی پاورقی هستیم که هر شماره اش شبیه شماره قبل است وجوابش همیشه این است " ( بقیه در شماره ء بعد). آدم ها در زندگی هاشان، فکرهاشان، اشتهاها و جاه طلبی هاشان، آزمندی ها و بی رحمی هاشان گرفتارند، و همچنین در نیک نفسی و مروت، در دام خیر و شر. این است ماجرای زندگی شان،و ماجرای ما،و در همه ی زمینه های احساسی و هوشمندی تکرار می شود.فضیلت و فساد تار و پود اولین آگاهی ما بوده است، و مصالح آخرین آگاهی مان را هم تشکیل خواهد داد، آنهم به رغم همه ی تغییر و تحول هایی که در زمین، در رودخانه ها،در کوه ها،در اقتصاد و در آیین ها و سنت هایش بوجود می آوریم . وقتی آدم از همه ی گرد و خاک ها و خرده ریزه های زندگی اش رها می شود، تازه می رسد به این پرسش دشوار و بی ابهام :(( آیا زندگی خوبی بوده یا بد؟ آیا من خوب عمل کرده ام یا بد؟ ))
هرودوت تعریف می کند چگونه کره سوس ثروتمند ترین پادشاه زمان خود این سوال مهم را از صولون آتنی کرد . اگر شک نداشت این سوال را نمی کرد. کره سوس از او پرسید: ( خوشبخت ترین مرد روی زمین کیست؟ ) بطور حتم تشنه ی یقین بود. صولون نام سه نفر را برد که در گذشته آدم های خوشبختی بوده اند . و طبعا کره سوس توجهی به حرفهای او نکرد، چون با تمام وجود تشنه ی شنیدن نام خودش بود. به همین جهت وثتی صولون اسمی ازو نبرد، ناراحت شد و پرسید: مرا جزو آدم های خوشبخت نمی دانی؟
صولون بدون لحظه ای تردید جواب داد :(( برای این که بتوان گفت مردی خوشبخت است، باید منتظر ماند تا آخرین برگ دفتر زندگی اش ورق بخورد .)) و این پاسخ تا زمانی که کره سوس خوشبختی اش، ثروتش و قلمرو حکمروایی اش را از دست نداده بود، دست از سرش برنداشت. موقعی که او را برای سوزاندن روی تل هیزم می گذاشتند، نام صولون را به زبان راند و آرزو کرد کاش هرگز این سوال را ازو نکرده بود ...
آدم زیر لاک بزدلی اش به نیکی گرایش دارد و می خواهد همه دوستش داشته باشند. اگر به راه فساد رفته، به این علت است که گمان کرده این میان بری است برای رسیدن به عشق. وقتی مردی به نقطه ی پایانی زندگی اش می رسد، میزان استعداد، قدرت ثروت و نبوغش هیچ اهمیتی ندارد، اگر مورد نفرت باشد و بمیرد ، زندگی اش شکست کاملی است و مرگش وحشتی سرد!...
همه ی ما، یک تاریخچه داریم. همه ی داستان ها و شعرها براساس کشکمش بی امانی بنا شده که دائما در وجود ما جریان دارد. شر همیشه باید ازنو زنده شود، حال انکه خیر و فضیلت جاودانه اند. فساد همیشه چهر ه ای جواب و باطراوت از خود نشان می دهد، حال آنکه فضیلت آسیب پذیرترین همه ی صنعت ها در دنیاست ..."
ز چه رو غمگین ی؟چشم ها را بشور و جور دیگر ببین!تا کی خیمه زدن بر دروازه های سیاه حزن و حرمان و حسرت و یاس، برخیز و دست به زانو بگیر و بگو:یا علی! ...وراه بیفت،ره بسپار به سمت نور،سمت روشنی و راستی و رستگاری،عبور کن از شب حجاب که بر خود علم کرده ای..و شاکرانه گام به راه بسپار که شب گذشتنیست ، وصبح آمدنی. الیس الصبح بقریب؟...گوش کن..